|
|
|
|
|
سلام ... از همه دوستان ممنون ... خیلی لطف دارین و اینا ... و کلی هم مرسی و اینا ... همین نظرات خوشگلتونه که منو مرده ... یا مثلا کشته ... یا مثلا به قتل عام رسونده ... یا شاید اعدام کرده ... (در راستای تلاش برای کوتاه نوشتن دیگه ادامش رو نمیگم ... ) ... همه اینا رو گفتم که بگم ... میبدی رفت ... میبدی تموم شد ... و دیگه اگه پشت گوشتون رو دیدین میبدی رو هم دیدین ... دیگه اگه بدی از ما دیدین که حقتون بوده ... اگه خدایی نکرده خوبی هم ازمون سر زده ... باید ببخشید که از دستمون در رفته ... والا منو خوبی ... نه بابا ... خواهش میکنم اصرار هم نشه که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ... در مورد پست قبلی و نظرات برخی از دوستان (این دم آخری بدک ندیدم یه خورده ادبی هم بنویسیم ... برخی رو حال کردی ... نه خداییش کف کردی ...) خوب این برخی دوستانی که گفتم ... گفته بودند .. نمیدونم خوابگاه دخترونه خوب نیست و خوابگاه دخترونه بده و از این جور حرفا ... در نقض اون حرفاشون (نقض رو هم حال کردی .... ) بله میگفتم که در نقض اون حرفاشون باید بگم که ... اتفاقا خوابگاه دخترونه عالیه ... من که خودم به شخصه حاضرم دار و ندارم رو بدم و تا آخر عمرم تو خوابگاه دخترونه زندگی کنم ... همین غذاهای کوفتی رو هم بخورم ... اصلا همین کوفتی ها هم باشه واسه بقیه اصلا غذا نخورم و تو این خوابگاه زندگی کنم ... شوخی کردم، گفتم که دم آخری با خنده رفته باشم ... (نه خدایی من فکر کردم جدی میگی ...) یعنی من اصلا چنین اجازه ای به خودم نمیدم که برم خوابگاه دختران (نه حالا جون من بیا برو ... ) ... یعنی ... به جان خودم که خیلی دوستش دارم نباشه ... به جان شما ... اگر ماه را در دست چپم و خورشید را در دست راستم بگذارند ... پا تو این خوابگاه نمیذارم ... یعنی نه دیگه نمیرم ... هی اصرار هم نکنید ... (البته اگه ماه و اینا رو بذارند سر جاشون باشه و فقط بگن اجازه داری بری تو خوابگاه ... با سر میرم) خوب دیگه ما رفتیم که رفته باشیم ... در مورد اون اولی هم که گفتم اگه پشت گوشتون رو ببینین ... من بر میگردم هم باید بگم .. این روزا خدا رو شکر هم گوشا دراز شده که به راحتی میشه پشتشون رو دید ... هم امکانات و تجهیزاتی اومده که خیلی راحت میتونی پشت گوشت رو ببینی ... پس میبدی هم بر میگرده ولی بعد از امتحانا ... اینا رو هم گفتم که یه خورده ناز بیام و اینا ... بعد دیدم نه ... کسی ناراحت نمیشه که هیچ ... همه خوشحال هم میشند هیچ ........ البته این هیچ آخری فکر کنم زیاد بود ... بازم شاد و سر حال و سر کیف و سر زنده و سر بلند و هزار جور سر دیگه باشید ... و تا بعد از امتحانات یعنی میشه به عبارتی ... یکش میره بالا .. دوش میاد پایین ... (حساب چرتکه ای تا حالا ندیدی که اینجوری ماتت زده) آهان میشه به عبارتی ... سوم چهارم تیر و فشنگ و آرپیجی و اینا ... پس تا اون موقع خداحافظ ... راستی دوستان گفته بودن چرا عکس تو وبلاگت نمیذاری واسه همین میبدی کولاک کرده و تو ادامه مطلب چند تا عکس که حاضرم قسم بخورم تا حالا هیچ کدومتون اونا رو ندیدین ... واستون گذاشتم ... خیلی جالب و خفن و از این حرفاست ... سه چهارتا بیشتر نیست ولی قول بده سه چهار هزار بار بیشتر نبینی ... اگه از عکسا خوشتون اومد دعام کنید ... تا تو امتحاناتم موفق باشم ... خدانگهدار همگی ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از سلام ... میخواستم بگم مگه تو ۱۸ سالته که بازم داری میخونی ... اِاِاِاِاِاِ ۱۹ سالته ... پس خوب موندی ... برو بخون ولی قول بده کار دست خودت ندیااااااا .... راستی گفته بودین وبلاگت رو با عکسهای مرطبت با اراجیفت آپ کن ... منم گفته بودم چشم اما خداییش نمیشه ... مگه میخوام فیلتر بشم ...
حالا سلام ... سلام ... و بازم سلام ... خیلی خوشحالم که پس از سالها دوری از وطن بازم اومدم، تا در جمع شما دوستان بخوونم ... آآآآآآآآآآآ هااااااااها ها هاااااااای امان اماااااااان .... اماااااااان ... آآآآآآآخ ... (چیزی نبود ... یعنی چیز خاصی نبود ... جو زیاد از حد بود با لنگ دمپایی شلیک شده از طرف مامان جون همه چیز به حالت عادی برگشت) سریع میریم سر اصل مطلب ... همونطور که خودتون بهتر از من میدونید ... دیگه رسیدیم به امتحانات و درس و مشق و پروژه ... یک ترم رو پی یَلالی تَلالیمون بودیم حالا بلا نسبت این آخر ترمی مثل خر تو گل گیر کردیم ... پروژه روی پروژه ... و امتحان روی امتحان ... واسه همین بدک ندیدم که یه سری به یکی از اتاقهای خوابگاه دانشجویی دختران بزنیم ... (اوااااااا ... خدا مرگم بده ... کجا میخوای بری ... بی شرف چش سفید ... ای بی حیای پوست کلفت) و بازم آآآآآآآآآآآآآآخ ... بازم چیز خاصی نبود ... من برم این مامان رو آروم کنم ... چند لحظه ... خیلی کوتاه ... باز که داری میری جلو ... وایسا من برم مامان رو آروم کنم ... هی داره میره ... یه چیزی میگما ... یه لحظه کوتاه صبر کن برمیگردم با هم میریم ... باز داره میره ... اصلا ولش کن مامان خودش آروم شد ... بله کجا بودیم ... هان دم در اتاق خوابگاه ... پس آبجی یاالله ... (بیا تو) ... اعوذ بالله من الشیطان قرمساخ ... به به ... به به ... چه استقبالی ... خواهش میکنم بشینین ... (البته اشتباه نشه ... کسی بلند نشده ها ... همه مثل قورباغه پهن افتادن رو درس و کتابا) بله ... یکی پاش بالاست و با صورت ولو شده رو کتاب ... یکی به پشت خوابیده کتاب رو هم گرفته تو دستش ... انگار دیگه با زور میخواد اینو بکنه تو مغزش ... بله ... خوب آبجی ها ... ناهار چی دارین ... (به تو چه) بله ... همینجوری میخواستم بدونم خوب!!!!؟ ... (کباب دمپایی) اِاِآِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ ... قابل توجه دانشگاه نرفته ها که پشت کنکورند ... در اینجا لازم دونستم ... یه مختصر توضیحی در رابطه با برنامه غذایی دانشگاه ها داشته باشم ... هفته که هفت روزه ... چون جمعه ها تعطیلی رسمیه، از غذا هم خبری نیست و دانشجویان عزیز خودشون زحمت میکشن یه گشنه پلویی حاضر میکنن که ... دیگه بله ... میمونه شش تا ناهار دیگه ... که از اون شش تا ناهار میتونیم به کباب دمپایی (همون کباب کوبیده که به علت تشابه زیاد از لحاظ مقاومت کششی نسبت به دمپایی با این نام شناخته میشه) دومیش میتونیم از پلو خورشت چمن (همون قرمه سبزی) ... که به علت آلوده بودن سبزی ها به بیماری بسیار کشنده وبا به ناچار از چمن دانشگاه استفاده شده ... بااین توضیح که کاملا شسته شده ... همچنین رعایت حال دوستانی که از گوشت تو خورشت بیزارند رو هم کردند ... البته میگن گوشت داره اما هر کی بتونه گوشت تو این خورشت پیدا کنه جایزش قبولی برای مقطع بالاتر به صورت بدون کنکور خواهد بود ... از غذاهای دیگه هم ... چمن پلو با تن ماهی و ... میشه اشاره کرد ... البته نمیشه اشاره کرد، چون دانشجو جماعت باکلاسند و کلا شاره کردن در یک جمع به یه چیز خاص یه جورایی بی کلاسیه ... بگذریم ... از همه مهمتر تو دانشگاه ها صرفه جویی در غذاهاست ... همه ما در این که غیر ممکنه غذا زیاد نیاد با هم موافقیم ... در راستای همین مشکل و تاکید تمامی دانشگاه ها بر جلوگیری از اصراف، بعد از یک سری غذاهای متنوع و روبرو شدن با اضافه غذاهای طول هفته به آنچه گذشت در این هفته می پردازیم و غذایی را به عنوان سیری در هفته (همون استامبولی ... فرغون و اینا) رو پدید آوردند ... خلاصه تو این اتاق وایسادم دارم چی میگم ... نمیذارم اینا هم درس بخونن ... تا من یه آماری میگیرم و شماره ای رد و بدل میکنم ... شما برین نظر بدین ... که اصلا حوصله مزاحم ندارم ... خدانگهدار ................... باز که داری کِلش کِلش دنبال من راه میفتی ... عزیز من بذار به زندگیمون برسیم ......... من یه صحبت کوچولو با این آبجیمون دارم .................... ااااای خداااااااااااااا یه بار شد حرفمو گوش بدین ......................... مثل این که خداییش رفتند ..... خوب، به به! خانم خانما!!!! ماشالله ماشالله اسمت چنده؟؟؟ اِاِاِ به به چه اسم خوشگلی ... اسمت هم مثل خودت خوشگل و نازه ... فردا چه امتحانی داری؟؟؟؟ به به منم از این درس خیلی خوشم میاد ... اِاِاِ شما اصلا از این درس خوشتون نمیاد ... خوب بچه کجایی؟؟؟؟ .... منم بچه میبدم ... خوشبختم ... بله ... هستم که باشم؟؟؟ ... ممنون ... همین کارات منو کشته ... کجا حالا؟؟؟ آهان کار پیش اومده ... برو به سلامت ولی حتما بهم بزنگیا ... (این یکی که پرید، بریم سراغ یکی دیگه) به به چه دختر با حیا و با ادبی .... اسم شما چنده؟؟؟؟؟ ..... فقط یه لحظه احساس میکنم یکی داره حرفامون رو میشنوه ... بریم اونطرف تر ... میدونی چیه راستشو بخوای اون حیایی که تو چشماته رو من هیچ جا ندیدم ... در ضمن تو اولین و آخرین عشق منی ....................... قابل توجه خوانندگان محترم، حالا دیگه تا صبح هم شما اینجا باشید نمیتونین حرفام رو بشنوین ... در ضمن من حرفی نداشتم که بگم چه خبرا بوده ولی خودتون گفتین طولانی مینویسی و مختصرش کن ..... اینم مختصر ..... تازه هنوز خبر ندارید، این یکی که رفت بعدیشون خیلی با عشق بود ...... واسه همین کلا میخوام همیشه از خوابگاه دختران بنویسم .... شما موافقی؟؟؟؟؟؟؟؟ ........ راستی ... میدونم خیلی گل خنده رو لباتون نیومد ... ولی حداقل تونستم چهار تا علاف رو از ولگردی و یلالی تلالی تو این نت نجات بدم ....... راستی اخمات که توی هم رفت .... کفشت رو هم که گرفتی تو دستت ... پس نتیجه میگیریم که .......... که ........ فراااااااااااااااااااااار .... یه لحظه ... یه لحظه ... اینو واسه اونایی نوشتم که میان میخونن و نظر نمیدن حداقل شاید حالا بیان فحش بدن ............ پس حالا .......... فراااااااااااااار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، دوستان گل و مهربون، شرمنده اگه یه خورده دیر به روز کردم، دیگه مشکلات زندگی و ایام فاطمیه و اینا زیاد فرصت شاد بودن رو به آدم نمیدن، این چند روز یه اتفاقات عجیب و غریبی واسم افتاد، قربون خدا برم وقتی میندازدت تو دست انداز، دیگه مثل این دست اندازای خیابونی نیست، |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط میبدی
|
|
||