|
|
|
|
|
«به نام آن که اگر حکم کند همه محکومیم» سلام و بازم تسلیت به علت ایام فاطمیه، چند سال پیش یه داستانی رو که یکی از دوستان به ایمیلم فرستاده بود رو خوندم، خیلی لذت بردم، ولی الآن هرچی گشتم پیداش نکردم، قصد دارم به خاطر گل روتون یه داستانی با تقریبا همون مفهوم و موضوع براتون بنویسم، ................... به نقل از یه خبرنگار خارجی .... بعد از ظهر یک روز زمستانی ... هوا سرد بود، همینطور که از خیابون رد میشدم، چشام به یه کافی شاپ افتاد، گفتم بد نیست، واسه گرم شدن برم به این کافی شاپ و قهوه بخورم و یه استراحت کوتاهی داشته باشم، خیلی شلوغ نبود، عجب کافی شاپی بود، چه عظمتی، اما اکثر میزها خالی بود، تصمیم گرفتم همونجا نزدیکی های ورودی بشینم، که بیرون رو هم از پشت شیشه بتونم ببینم، منتظر گارسن بودم، نیگام به بیرون افتاد، تک و توکی از این خیابون میگذشتند، تو همین حین یه دختر کوچولویی رو دیدم با کلاه و شالگردن، و یه چیزی هم تو دستش نتونستم بفهمم چیه، ولی انگار یه دستمال با یه شچیز دیگه، خیلی سر و روی تمیزی نداشت، اما مرتب بود، رفت و چیزهایی که تو دستش بود رو گذاشت پست درخت، اومد نزدیک شیشه، یه نگاهی به داخل کرد، از دم و بازدم او شیشه بخار میگرفت و صاف میشد، من محو دخترک بودم که یهو یه صدایی به گفت: چی میخورین؟ گارسن بود ... نوشیدنی گرم لطفا ... باز پشت شیشه رو نیگاه کردم ... خبری از دخترک نبود ... در ورودی کافی شاپ باز شد ... دخترک با اعتماد به نفس اومد و یه میز اون کنار ها پیدا کرد و رفت نشست پشتش، یعنی میخواست چیزی بگیره بخوره، ... ولی با این سر و وضع ... کنجکاو شدم ... به پاهاش نگاه کردم از روی صندلی به زمین نمی رسید، کفش و جورابش نو نبود ولی مرتب بودند ... نوشیدنی گرم باکلی مخلفات و چهره بشاش گارسن، وای چه مهربون ... از برخوردشون خوشم اومد ... نوشیدنی رو گذاشت و رفت ... میخواستم ببینم عکس العملش در قبال این دخترک چیه، جلوتر که رفت دخترک رو دید، دخترک هم خودش رو به یه چیزی مشغول کرد، و آروم آروم زیر لبش یه شعری رو زمزمه میکرد ... گارسن رفت جلوی میزش، جوری حرف میزد نمی شد بفهمی چی میگه؟ شاید نمی خواست آرامش ما رو به هم بزنه، دخترک: نوشیدنی گرم دارین، ... یعنی پولش رو داشت، آخه با این تیپ و قیافه و با این سن کم، اونوقت اینجا .... به خودم گفتم مگه او دل نداره، مگه او سردش نمیشه، گارسن بازم مثل دفعه قبل جوابش رو داد، صداش گنگ بود ... ولی مشخص بود با لحن خوبی باهاش صحبت نمیکنه، ... کنجکاو تر شدم، و درحالی که نگام به میز خودم بود، و داشتم نوشیدنیم رو می نوشیدم، تمام حواسم به اونا بود. گه گاهی هم یه نگاهی بهشون مینداختم. دخترک: خوب پولش رو میدم ... مفتی که نمی خوام، باز گارسن یه چیزی گفت که متوجه نشدم، دخترک با اعتماد به نفس و در حالی که پاهاش رو از روی صندلی تکون میداد: با گدا که حرف نمیزنی، ... (گارسن خیلی باهاش بد رفتار میکرد اون مهربونی و خوش رفتاری واسه اون دختر نبود؟ ...)خلاصه، گارسن رفت و خیلی زود با یه فنجون نوشیدنی برگشت، شاید ته مونده نوشیدنی بقیه، (بدون هیچ مخلفات) : زود بخور و برو... و رفت، دخترک نوشیدنی رو خورد، من دیگه نوشیدنیم تموم شده بود، نگاهی به فیش حسابم کردم، پنج دلار ... پول چی میگرفتند؟ تازه داشتم متوجه اون لبخنداشون میشدم، این روزا دیگه کسی به کسی لبخند هم مجانی نمیزنه ... نگاهی به دخترک انداختم ... از اون هم قراره پول بگیرن؟ آخه واسه من این همه مخلفات داشت ... اما واسه این دخترک خیلی ساده بود ... دخترک نوشیدنیش رو خورد، برگه صورت حساب رو خوند و از صندلی اومد پایین، دست کرد تو جیبش یه پولی مچاله شده ای رو در آورد ... گذاشت رو میز و رفت، من از شدت کنجکاوی رفتم ببینم چه قدر برای این نوشیدنیش پول داده، رفتم سر میز، یه پنج دلاری مچاله شده روی برگه صورت حساب گذاشته بود ... هیچی نگم بهتره ... رفتم حساب کردم و برگشتم گارسن میز من رو جمع کرده بود، رفت سراغ میز دخترک، آرومتر به طرف ورودی رفتم تا عکس العمل گارسن رو ببینم، پنج دلاری رو برداشت، نگاهی به ورودی کرد، خبری از دخترک نبود، سری تکون داد و میزش رو جمع کرد، واااااااای زیر فنجون هم یه پنج دلاری نو بود، شاید انعام گارسن، دیگه داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، یه نوشیدنی به این گرونی با این رفتار انعام هم میخواست ... دیگه داشت حالم از این گارسن به هم میخورد، خودش هم تو حیرت بود ... نشست رو صندلی دخترک و به انعام تا نخوردش نیگاه کرد ... میدونست همه چی رو زیر نظر داشتم، سرش رو انداخت پایین و دیگه بالا نیاورد ... یعنی، از من خجالت کشید، اگه من نبودم و ندیده بودم چی؟؟ یعنی به وجود خدا اعتقاد نداشت ... من اومدم بیرون تا دنبال دخترک رو بگیرم ببینم کجا میره، نکنه گدایی میکنه آخه با این سن کم کاری دیگه ازش بر نمیاد، از کافی شاپ که بیرون اومدم و چند قدمی رفتم جلو دیدم ....وای تو این سرما که من جرات در آوردن دستام از تو جیب کتم رو نداشتم، داره شیشه ماشینا رو تمیز میکنه، ....................... قصه ما به سر رسید، و ای کاش کلاغه هیچ وقت به خونش نرسه .... چه دنیایی رو ساختیم، چه قدر خودخواه، چه قدر ظاهر بین، چه قدر تلخ، و چه قدر ...... ببخشید که تلخ نوشتم، ولی حقیقت رو نوشتم، در ضمن ایام فاطمیست، یادی از بی بی بزرگ داشته باشین، ........... از همان روزی که یوسف را به چاه انداختند ... از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ... آدمیت مرده بود، گرچه آدم زنده بود ... خدانگهدار همگی ... تو این ایام فاطمیه کمتر آپ میکنم ولی منو از نظراتتون دریغ نکنین...... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی؛ هر شادی که بی توست، اندوه است _ هر منزل که بی توست، زندان است_ هر دل که نه در طلب توست، ویرانست _ یک نفس با تو به دو گیتی ارزان است. سلام ... و این بار ... این بار سلامی متفاوت ... اول از همه ایام فاطمیه رو به همه تسلیت میگم ... به همه اونایی که هنوز به خاطر زخمی عمیق، روی برگ گلی لطیف، هنوز که هنوزه، هر ساله چند روزی رو بدون اینکه مجبور شده باشند، فقط و فقط برای دل خودشون و احترام به عزیزی که میدونن داره میبیندشون خنده رو بر خودشون حروم می کنند ...... پس واسه احترام به عقایدتون با افتخار اعلام میکنم، به خاطر شما و بانویی بزرگ چند روزی رو واسه مرحمی بر زخم بهترینهامون، از شادی های دنیوی میگذریم .... واسه اونایی که شاید راهشون راهی دیگست، و اعتقاد و دین و باورشون دیگریست میگم که، ما شیعیان بزرگانی رو داریم، که بدون این که دیده باشیمشون، اونها رو همیشه در کنارمون احساس میکنیم، بدون اینکه صداشون رو بشنویم، همیشه راهشون رو دنبال میکنیم، واسه همین چند روزی واسه احترام، به زحمتهایی که واسمون کشیدند، با شبنمی اشک به زندگیمون طراوت میدیم ... یا فاطمه هرقدمی که در راهت برداشته شده رو بی مزد نگذاشتی ... بازم میدونم که میشنوی و جواب میدی ..... . از سه شنبه شب با پستهایی متفاوت منتظرتون هستم ....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی به زیبایی چشمات (به آینه نیگا کنی، میفهمی که با تو نبودم) سلامی به سپیدی دندونات (تو عمرت یه بار مسواک زدی؟ که ذوق میکنی) سلامی به صداقت حرفات (من که صداقتی ندیدم ....) سلامی به صافی قلبت (با چکش میفتی به جون قلبت که اینجوریش کردی) ......... این یکی رو میخوام یه سلامی بگم که به تو هم مربوط بشه، سلامی به ................ بی خیال نمیگم ... (حال میکنی سر کار گذاشتن ملت رو)، خلاصه از همه چیز که بگذریم، دیگه چیزی پیدا نمیکنیم که ازش بگذریم. گفتند کمتر بنویس، پس سریع میریم سراغ اصل مطلب، امروز گیرمون، به مراحل ازدواجه دو جوان امروزیه ....... نیگاه اول: عروسکی عروسکی، تو خوشگل و با نمکی، واسه دل عاشقم تکی، (به دلیل پایه گذاری این وبلاگ بر اساس شئونات اسلامی از بخش شماره و چشمک و .... سانسور به عمل می آید) تلفن اول و قرار برای دیدار اول: چه کار کنه این عاشق خجالتی، با تو میخواد بشینه پای صحبتی، چه صحبتی؟ میخواد بگه دوستت داره روش نمیشه، یه لحظه یاد تو فراموش نمیشه، دوستت دارم رو توی چشماش بخون، .... دیدار اول: خوشگلی بانمکی مال کجایی؟ بالا شهر، پولداری و باکلاس اهل کجایی؟ بالاشهر، نکنه بابای تو رئیس بانکه؟ بالاتر، وای دیگه تعریف نکن این دل هلاکه؟ شدش خر ..... (بلانسبت ... واقعیت تلخه) حالا دیگه تقریبا یک سال میگذره، و دختر و پسر همدیگه رو پسندیدند، تا اینجا 120 در صد کار حله، که دیگه اگه مامان اینای دختر مخالفت کنن میشه 110 در صد و با مخالفت مامان بابای پسر میشه 100 در صد مبارکه، کسی حریف لیلی و مجنون نشد، راه میفتن میرن خواستگاری؟ هزار هزار تا عاشق، هزار هزار تا شاعر، سبد سبد گل سرخ با چند کیلو جواهر، پسر با خوشخیالی، میاد به خواستگاری، ای ول به تو ای دختر، باز کردی بختت عالی ...... سر سفره عقد، حاج آقا: عروس خانم، دوشیزه .... آیا با مهریه 1360 الی 1370 تا سکه .... (برای لو نرفتن سن عروس، از افشای آمار دقیق سکه ها معذوریم) ... آیا وکیلم؟ آره، آره، دوست داره. و دیگه مبارکه، بادا بادا مبارک بادا، دی ری ری ریری لا لا لا لا ی لا لا لای .... از این به بعد میره تو بحث خانوادگی و عشقولانه و اینا و از گفتن سیر تا پیاز ماجرا برای کنجکاوان محترم معذوریم، فقط مختصری از ابتدای زندگی تا 5 سال اول زندگی، (البته بگم اول و آخر) این زوج خوشبخت پرده برداری می شود، 1- شانه به شانه هم در خیابان و در جلوی بازار، ....... اینو برام میخری، باشه عزیزم، آقا دوتا بده، اونو برام میخری؟ باشه عزیزم سه تا از اون بده ...... بیرون از بازار خانم پاش ور میره و نزدیک بود که بیفته، آقا: آخ خدا مرگم بده چی شد عزیزم، ای گور پدر این شهردار با این پیاده روهاش و ..... 2- تو خونه خانم سفره رنگین همراه با انواع دسر و ..... با چند شاخه گل رز طبیعی، بساط نهار رو میچینه ....... (چون زیادی شورش رو درمیارن این دو تا از گفتن اتفاقات پیش آمده در هنگام ورود آقا به منزل معذوریم) ....... دو سال بعد همون بازار ....1- اینو میخری برام، آقا یه دونه از اینا بده، اونو میخری برام، گرونه ولی آقا یه دونه ارزون ترش رو بده، بیرون از بازار همون جا پای خانم ور میره، نزدیک بود بیفته، آقا: عزیزم حواست رو یه خورده جمع کن، به بازار نیگاه میکنی هم خودت میخوری زمین، هم یه چیزی رو میپسندی که من پولش رو ندارم بخرم، ..... تو خونه: برای جلوگیری از اصراف یک نوع غذا و یک شاخه گل مصنوعی با قابلیت استفاده مجدد.... (این دفعه چون بخاری از هیچ کدوم در نیومد مأتل بقیه ماجرا نمیشیم.) سال پنجم، همون بازار، آقا: خانم من خیلی پول ندارم و اونی هم که دارم میخوام چند تا خرت و پرت واسه خودم بگیرم، در راه خانه بازم پای مرده شوری خانم ور میره، آقا: ای گور بابات، ای گور پدر این زندگی، چرا یه خورده حواست رو جمع نمیکنی، حالا ما یه بار واست چیزی نخریدیم، خودت رو باید به خاک و خون بمالی .... تو خونه، وای بازم غذا سوخت، خانم: به درک خوشیش رو هر جا میکنه بره همونجا هم ناهار بخوره، نوکر گرفته یا شریک زندگی ...... (شرمنده که بازم از ادامه ماجرا معذوریم، بدو بریم تا آقای خونه نیومده که وقتی میاد زمین و زمان رو به هم میریزه) ...... بدو، بدو ............ باز که وایسادی بدو دیگه، ................... این جونور رو من میشنسما بیاد تیکه بزرگمون گوشمونه، ................. ای گور پدر زندگی متاهلی ............ به حرص و جوش و درد سرش نمی ارزید. همینه که تا حالا هر دختری در خونمون رو زده قصد ادامه تحصیل داشتم، .......... بابا من نمی خوام ازدواج کنم، من زن نمی خوام، آآآآآآآآآآآی ملت، ..... اوه مثل این داد زدم، بابا بیدار شد، آخ آخ بابا گوشمو ول کن، کنده شد، بابا: ای گور بابات خندیده شب روز نداری، میشینی این خیالا پیش خودت میکنی، شلوارت رو هنوز نمیتونی بکشی بالا، فکر میکنی کی میاد زن تو بشه، -آخ آخ غلت کردم، جو گیر بودم یه چیز گفتم، -حالا چنان بزنمت که جو از سرت بپره، که فردا روزی نیان بگن بچت جو گیر بوده رفته دزدی، یا نمدونم جو گرفتدش رفته معتاد شده، .................. وایسا ببینم ..... اینا کین دارند میخونن –هیچکی، کسی که نمیخونه، -کسی نمیخونه؟ پس اینا برگ چغندرند، مثل ....... چشم کردن تومانیتور دارند زندگی خصوصی ما رو میخونن، -بچه ها در رین برین تو بخش نظرات قایم بشین، در ضمن حالا که میرین اونجا نظر هم بدین چیزی ازتون کم نمیشه، آخ آخ بابااااااااااااا گوشمو کندی، حداقل بیا این گوشو بگیر که یکیش بزرگتر نشه اون یکی کوچیکتر.................. هنوز که اینا اینجا وایسادن –برید دیگه حالا میاد دنیا رو کن فیکون میکنه............... خدانگهدار. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، مهربونای با مرام، ممنون از اظهار لطف هاتون، این پست هم تلاش دیگه ای برای آوردن گل لبخند روی لبهاتونه، من تمام تلاشم رو کردم، ایشالا که تونسته باشم، دیگه خیلی فشار آوردم، بخونید و حالا علکی هم شده بخندین کسی نیست که ببینه، در کل مرسی و اینا .... _________________________________
الف) كشتي گير گردن كلفت ايران؟ 1-عباس جديدي 2-عباس قديمي 3-عباس نيو 4-عباس آپ توديت._________________________________
ب) مهاجم سابق منچستر؟ 1- اندي كول 2- اندي سر شانه 3- اندي پشت بازو 4- اندي مرسي هيكل_________________________________
ت) باشگاه انگليسي؟ 1- ميدلزبرو 2- ميدلز بيا 3- ميدلز بودي حالا 4- ميدلز پا شو بروگمشو_________________________________
چ) باشگاه ایتالیا؟ 1- آث میلان 2- آچار میلان 3- پیچ گوشتی میلان 4- دم باریک میلان_________________________________
م) آقای گل جهان؟ 1- علی دایی 2- علی خاله 3-علی مامانم اینا 4- علی ببخشید_________________________________
ف) بهترین بازیکن جهان در سال 2007؟ 1- کاکا 2- داداشی 3- آبجی 4- ننه صغری_________________________________
ج) مهاجم اسبق پرسپولیس (قصاب محل)؟ 1- پایان رأفت2- پایان دوستی 3- من دیگه باهات قهرم 4- گور بابای این زندگی_________________________________
ش) تیم فوتبال نوشهری؟ 1- شموشک نوشهر 2- بمب هسته ای نوشهر 3- بادبادک نوشهر 4- هر چهار مورد ذیل شده_________________________________
ل) هافبک همیشه در خدمت و سیه چرده پرسپولیس؟ 1- الونگ الونگ 2- دستمال دستمال 3- دستمال یزدی رو عشقه 4- کرتیم حاجی_________________________________
ص) مهاجم استقلال؟ 1- آرش برهانی 2- آرش معضلی 3- آرش بی درد 4- آرش بهت میگم دوست دارم_________________________________
ز) به نظر شما اگر علی علیزاده فوتبالیت نمی شد به چه رشته ای می گروید؟ 1- پرتاب چکش 2- پرتاب موشک 3- دارت 100 متر 4- تیر ازندازی با پرتاب کمان_________________________________
ث) ملی پوش بسکتبال که در تصادف فوت کرد؟ 1-آیدین نیک خواه بهرامی 2- آیدین بهرام نیک خواهی 3- شکو شکو شکو پیس 4- زیبا جادار مطمئن یخچال فریزر امرسان ............. (روحش شاد) _____________________ زیاد به حروف الفبای اولش گیر ندین، خانم معلم کلاس اولمون درست بهم یاد نداد، که اینجوری شدم در ضمن اگه بهم بخندی خدا بچت میده مثل من اونوقت میبینی چه دردیه، من مامان بابام رو درک میکنم، تو که نمیدونی چه خبره. یه چیز دیگه هم میخوام بگم روم نمیشه که دیگه .... تو بخش نظرات خلاصه، ..... بله ..... یه دو هزار هم از لطفتون نصیبمون کنین از سرمون هم زیادیه. خدانگهدار، خیلی زود به روز میکنم، البته من بیشتر این وبلاگ رو به شب میکنم، آخه شبا بیکار ترم. خلاصه اگه خوبی چیزی دیدن که دیگه از دستمون در رفته، خیلی پر رو نشین، اگه بدی، چیزی هم دیدین حقتون بوده، میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، من که علکی به کسی بدی نمیکنم. (گفته بودم، بهم نخندین که خدا بچه مثل من بهتون نده، باور نمیکردین) ........................................ حالا هی رد این نقطه ها رو نگیر ببین من چی نوشتم، برو یه نظر بده که ثوابش خیلی بیشتره، ................................................... باز که داری دنبال این نقطه ها راه میفتی، ....................................................... چیه دنبال من راه افتادین، دارم نقطه بازی میکنم، خوبه برم معتاد بشم، خوبه برم از این اکس و شیشه و اینا بخورم ....................................... به جان خودم اگه بازم بیای میرم کراک میکشم، ........................................ کو این کراک بده من برم این قدر بکشم تا چش اینا در بیفته ........................ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:13 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام گلهای شاد زندگی (آخه یکی نیست بگه گلهای شاد زندگی یعنی چی؟ اگه همینطوری پیش برم و هیچ کی هیچی نگه کم کم میبینی نوشتم گلهای باغ شادونه و ....) خلاصه، خوف و خوش و سرحال که هستین؟ ای غربونتون ما هم بدک نیستیم، دوستان گل ممنون و مرسی که حسابی با نظراتتون ما رو شرمنده کردین، دستتون درد نکنه، خیلی حال کردم، همینجوری ادامه بدین، هی بگین وای چه قدر تو خوبی و چه قدر خوب مینویسی و چه قدر خوشگل شدی و چه قدر به به و چه قدر چَه چَه و ... نمی دونم چرا ولی کلا خوشم میاد وقتی ازم تعریف میکنن، فکر میکنم واقعا راست میگن، خلاصه جونم براتون ... که نمیتونه بگه ... خودم براتون ... هم که نمیتونم بگم .... خودم براتون بنویسم که ... آهان، دیتم براتون بنویسه که... ...... بله یادم رفت چی میخواستم بگم (اومدیم چشمشو درست کنیم، ابروش رو کور کردیم) بگذریم ... کلا فکر کنم تابلو هیچی ندارم بگم، همینجور دارم ملت رو دور سرم میچرخونم، دیگه مگه نه؟ خلاصه اصل مطلب اینه که امروز هیچی ندارم بگم ... بذارین یه خورده فکر کنم ... میخواین بزنم به بحث سیاسی فحش دولت و ملت و مملکت بدم ... هان؟ ... نه؟ خوب چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مثل زدم ... جون مادرت اینجورینگاه نکن، غلت کردم که مثل زدم، بیجاکردم که مث زدم، ای پررو، ... خوبه؟ ... هان میخواین فحش بکشیم به آخوندا؟ ... نمی خواین؟ ... خیلی خشن شدینا؟ اولا بهتر بودین؟ خودشون راه به راه فحش دولت و آخوند میدن، نوبت ما که میرسه، ... یه ضرب المثلیه که میگه: در دیزی بازه، مرغ همسایه چرا غازه؟ ... همین حالا یه حضور ذهن درست حسابی ندارم، یه چیزی تو همین مایه ها دیگه، بله میگفتم که ... نه مینوشتم که ... نه تایپ میکردم که ... (ای بمیر و تایپ نکن، خوب چی کار کنم هیچی ندارم بگم) اصلا همینه که هست میخواین بخواین، نمی خواین هم ... بخواین، اصلا به من چه، وایسا ببینم، تو مگه کار و زندگی نداری که این چرت و پرت ها رو میخونی، وایسا ... وایسا ... باز که داری میخونی خوب غیر تو دیگه کسی هست، بلند شو وایسا، ... نه، غیر از من که امروز بی بخار شدم، شما هم بخاری ازتون در نمیاد، اصلا خدایا این چه درد سری بود ما رو توش غرق کردی؟ ... این تیکه تو پرانتز رو نخونین ... ( .... باز که داری میخونی .... گفتم این تیکه تو پرانتز رو نخون، برو و بعد از پرانتز رو بخون ... ای بابا، ما نمیتونیم با خدامون درد دل کنیم، عزیز من یا ما رو گرفتی، یا ما رو مسخره کردی، یا نمیدونی پرانتز چیه؟ وایسا من پرانتز رو ببندم، بریم سر حل این مشکل ...) ببین عزیز من همونطور که گفتم علت این که تو پرانتز رو هم خوندی، از این سه مورد خارج نیست، پس ما که بیکریم میشینیم حلش میکنیم، ببینیم میتونیم حرف بشیم که شما اون قسمت هایی رو که میگم نخونین رو نخونین، مورد یک ... (یه لحظه یادم رف چی بود بذارین برم بالا بخونم ...) خوب اگه یا ما رو گرفتی؟ که جون مادرت ولمون کن، پس مورد اولی ها مشکلشون حل شد، اگه یا ما رو مسخره کردی؟ جون مادریت مسخرمون نکن، مشکل دوم هم حل شد و اگه یا نمیدونی پرانتز چیه؟ دیگه قسمت نمیدم، چون خودمم دقیق نمیدونم چیه، فقط میدونم اینه -(- دیگه نمیدونم چیه؟ در قابلمست؟ اگه در قابلمست که حیا گربه کو؟ شاید هم دیش ماهوارست؟ پس این مورد هم که غیر مجازه پس نباید بخونیش. شایدم همینجور علکیه؟ که اگه علکی هم هست تو نباید بخونیش. در هر صورت دو تا چشم و یکی دماغ و یه دهن با دو تا ابرو هست، در هر دست پنج تا انگشته که که کوچکترینش اسمش هست ... اسمش بود .... نمی دونم چیچی، ولی بزرگترینش هست، هفتاده نود و پنجه؟ دقیقا یادم نیست ولی میدونم بیشتر از صد تا نمیشه، داشتم چی میگفتم، آهان در هر صورت (به غیر از اینکه دماغ و ایناست... میخواستم، بگم که در هر صورت...) شما داخل پرانتزی رو که قراره بنویسم نخونین. (خدایا ... چرا باز داری میخونی، ... اصلا نمیگم، که میخواستم بگم خدایا خیلی چاکرتیم، که ما رو در سر کار گذاشتن این همه جوون یاری کردی، که آخرشم خودشون که نفهمیدن چی خوندن هیچی، منم نفهمیدم چی نوشتم، هیچی ...) فکر کنم بی مزه بازی واسه امروز دیگه بس باشه، اگه خنده ای چیزی رو لباتون نیومد، به من چه؟ از بس به اخم کردن عادت کردین ... خدایا خودت میدونی که من نیتم از نوشتن این پست هم مثل بقیه پست ها خیر بوده، و با تمام وجودم دوست دارم جوون ایرونی رو بخندونم، پس برای تصدیق حرفم چون تو میتونی این پاتوق رو از انی که هست گرم تر کن؟ خدایا اگه هم دروغ میگم و شعاره که دیگه هیچی قربون دستت سه نکن، ضایع بازی بشه، بازم پاتوق رو گرم ترش کن. سرتون رو درد ... نه چشتون رو درد آوردم، ولی شرمنده میخواستی نخونی، اگه چهار تا بیکار مثل شما نیان بخونن که چهار تا بیکار تر از شما مثل من نمیان بنویسن. خداحافظ ... علی رغم این پست وبلاگ روزهای شادی رو براتون آرزو میکنم ... خداحافظ برای همیشه ولی زود بر میگردم، شاید شنبه شب یا یک شنبه شب یا دو شنبه شب یا سه شنبه شب یا چهار شنبه شب یا پنج شنبه شب یا جمعه شبها شب عشق و ستاره و مهتابه ..... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به گلهای شاد و پر امید، حالا بهت بر نخوره که چرا به تو سلام نکردم، خوب بیا سلام به علف های بغض کرده ی اخمو و بی حال و بی بخار، ایشالا کسی رو از قلم ننداخته باشم. از اونجایی خودم جوونم، بد ندونستم امروز چند نکته در باره جوونا بنویسم. .............................................. این نقطه ها چیز خاصی نبود فقط گفتم حالا که قراره چند تا نکته بنویسم، بد نیست، چند تا نقطه هم بنویسم. خب میریم سر اصل قضیه که دختر پسرهای جوون، البته ببخشید، یکی این وسط ذوق کرده، هووووووووو پیری من گفتم دختر پسرهای جوون، تو با اون دندونای افتادت دیگه ذوق میکنی که چی؟ من نمیدونم، ملت چه بی خیالند، مامان بزرگاشون رو ول میکنن تو اینترنت، نمیگن خدایی نکرده نگاه یه بابابزرگی بهشون بیفته و آخر پیری معرکه گیری...، تو این زمونه که ازدواج این قدر سخته، حالا باید بیای مامان بزرگتو عروس کنی ...... بگذریم.سریع میریم سراغ اصل مطلب... دختر پسرهای جوون این مرز و بوم: 1- همشون فکر میکنن هیچکی درکشون نمیکنه، در حالی که ملت جونشون به لب رسید از بس اینا درک کرد، ... 2- همشون یه روز سرشون به ک.و.ن.شون پنالتی میزنه، یه روز هم دروازه خالی رو میزنن بیرون. 3- همه فکر جنس مخالفند، نه اینکه چون به خاطر جنس مخالف بودنشون، بلکه از حرفا و طرز فکرِ کمپلتِ جنس مخالف ها به طرز کاملا تصادفی خوششون میاد. 4- همشون اس ام اس میسازند، که به قول دکتر انوشه اگه این فکر و وقتی رو که برای ساختنشون میذارن، روی گچ ساختمونی بذارند، ازش موشک هسته ای البته از نوع صلح آمیزش رو میسازند. 6- همشون ادا عاشقا رو خوب در میارن و واسه این که از لیلی و از مجنون کم نیارن، هر کدوم 20 تا معشوق دارند. قابل ذکر هست که اگه پاش بیفته و کیس مالی پیدا بشه این آمار قابل افزایش هم هست. 7- در ضمن در صورت بروز هر گونه مشکل فنی از معشوق، و از اونجا که چشم و گوش عاشق پره، معشوق خطا کرده به سرعت تعویض خواهد شد. 8- همه ماشاا... هزار ماشاا... با این که نون شب ندارند بخورند، شش تا خط موبایل اعتباری ..... و یکی هم از دائمی ..... دارند. (منظور از چند نقطه در اینجا همان شرکت خط موبایل ها می باشد که برای جلوگیری از هر گونه تبلیغ فیلترشون کردیم) در ضمن هر کدوم یک گوشی در ابعاد واندازه های مختلف از در قابلمه و لپ تاپ گرفته تا اندازه پاک کن دارند، فقط گوشی آدم وار تو جیب هیچ کدوم نیست، البته قصد اهانت ندارم، گوشی شما که فرشته واره. 9- همونطور که خودتون دیدین، کاملا بی جنبه و اخمو و باکلاس در مقابل آشنایان و غریبه ها مخصوصا جنس مخالف هستند و به شدت بی کلاس و آش و لاش و باز شده نیش تا براگوش در مقابل دوستان صممیمی خود هستند. 9- از خصوصیات شاخص، میتوان به بلوتوث بازی آنها در مکانهای عمومی، نمازخانه دانشگاه، کلاس درس، خط واحد و ... اشاره کرد. 10- خوره اینترنت، چت و اس ام اس بازی از خصوصیات بارز این گروه سنی می باشد. 11- از شش دنگ هواس یک دنگ آن هم نصفه و نیمه جمع هست، قبول ندارین از مطالب بالا نکته شماره پنج رو برام بخونین ....... 12- دیدین نبود، دیگه کم کم دارم از همین نصفه و نیمه ای که گفتم هم نا امید میشم، آخه شماره نه دوبار هست، اما کسی نفهمید ...... 13- یه مطلب جالب دیگه اینه که بعد از خوندن هر دو بخش 12 و 13 یه نگاهی به بالاتر انداخته شد ... 14- جالب تر از همه اینه که دارند میخندند و میگن چه جونوریه این، (حالا من این وسط چه گناهی کردم، که به خاطر سه کردن هواس پرتیشون فحش باید بخورم، خدا میدونه) 15- یه چند تاییشون تو فکر اینند که واسه کلاس گذاشتن جلو بقیه، تو بخش نظرات بگن که من فهمیده بودم که 5 نداره و 9 دوبار تکرار شده، ولی شرمنده که خودم عرضه مستقیم زغال به تمام نقاط ایران دارم 16- من اگه تا 200 هم بنویسم میخونن، اما سه تا قانون نیوتن رو هیچکی حتی یه بار هم محض رضای خدا نخونده. 17- همه دنبال کلاس، البته نه کلاس درس، کلاس قیافه و مدل موهای سیخ سیخی و عجق وجق و آرایش های ژینگول، مینگول، هستند. 18- پوشیدن مشکی در تمام ایام سال به خصوص در اعیاد از خصوصیات تخماتیکی این گروه سنی به شمار می رود. 19- با همه اینها، دوستشون دارم، جاشون روی تخم چشامه، چون اون فطرت رو هر کارش بکنن پاک پاک پاکه،چون ایرانین و پشتشون رو کورش کبیر قرص کرده.20- با همه غرب زدگیشون، یک تارموشون رو با همه دنیا عوض نمیکنم. (اینو گفتم چون یه لحظه جو منو گرفت و میدونم حتی اگه بخوام هم عوض کنم حریف نمیشم.) ........ شاد و سرزنده و پاینده باشید، ..... و به قول خودم، خداحافظ برای همیشه، ولی زود بر میگردم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.......
بازم اومدم که مزخرف بنویسم، و خوشحالم که منو تحمل میکنین، اگه با روال وبلاگ تازه راه افتاده من آشنا باشین، یه چند وقت یه باری در حین شوخی های بی مزه ام، جدی هم می نویسم، تا به قول یارو گفتنی، تو وبلاگ نکته آموزشی هم داشته باشم، البته نه آموزشی برای شما، بلکه آموزشی و یاد آوری برای خودم، الآن شاید اون روزیه که حس جدی نوشتن من گل کرده، امیدوارم اون گل، گل خرزَهره نباشه. این چند روزه، خیلی فکر کردم تا چی بنویسم، آخه میدونین، مشکل من اینه که میخوام خودم بنویسم، و حرف دلم رو بزنم، ولی نمیدونم از کجاش شروع کنم، در هر حال امیدوارم از هر نقطه ای که شروع میکنم، پایانش اوج باشه. از این حرفا که بگذریم، امروز یه اتفاقاتی افتاد که فکر کردم اگه از شعار وبلاگم بنویسم، وهدفم رو از نوشتن این وبلاگ بگم، شاید یه خورده راهم رو مشخص تر کنم، تا شما با نظراتتون از بیراهه رفتن من جلوگیری کنین، شعار من در این وبلاگ (زندگی ادامه داره ...) هست، و به این منظور این شعار رو انتخاب کردم که واسم یاد آوری بشه که در هر جا، در هر صورت، و با هر گونه ورق خوردن زندگی، بازم زندگی ادامه داره، شاید زندگی داره روال خودش رو طی میکنه، و اون منم که باید زندگی رو با طرز فکر و باورهام برای آینده ای روشن بسازم. شاید بعضی وقتا وقتی به عقب نگاه کنم، به جز ظلمت چیزی نبینم، اما این دلیلی نمیشه که پشت به جلو حرکت کنم و با گذر زمان پشت سرم رو تاریک و تاریک تر کنم، شاید، باید، اون امید رو داشته باشم تا پشت به عقب، رو به جلو، روشن ترین و کامل ترین و بهترین راه رو برای خودم انتخاب کنم، خدایا تو کاری کن که همیشه یادم باشه، نباید به خاطر اشتباه دیروز فردام رو خراب کنم، شاید برای جبران اشتباه دیروز و انتخاب راهی روشن برای فردا، مجبور بشم، امروزم رو فدا کنم، ولی میدونم که فردا حتما بهترین روز زندگی ام خواهد بود، چون با این امید زنده ام، و این رو هم میدونم، فقط زنده بودن کافی نیست ... بگذریم، (چون بحث داره به جنگ ایران و عراق کشیده میشه) در مورد پاتوقی شاد برای شادترین ها هم باید بگم همونطور که از اسمش پیداست، سعی دارم شاد باشم و دیگران رو هم شاد کنم، این روال به شکلی قویتر و واقعی تر توی زندگی خصوصی من هم بوده و هست و خواهد بود، شاید توی زندگی خصوصیم اگه با این حرفم، مغرور نشم، تا یه حدی به تجربه کافی رسیدم، و دیگه صلاح دیدم که یه کم با سطحی بالاتر و یه کم آزاد تر هم این روال رو پی بگیرم، و اگه اشکالی هم توی وبلاگ هست واسه اینه که هنوز با راه جدید و مخاطبان جدیدم آشنایی کامل ندارم، و مطمئنا بدون یاری شما این راه رو نخواهم شناخت، پس هم اکنون نیازمند یاری نظرهاتون هستیم، بنیاد امور شادترینها، شعبه ایران...........(در کل یه چیز رو خارج از شوخی بگم که اصلا حرف جدی به من نیومده، اما با کلی زور و زحمت تونستم این رو بنویسم ... دوست دارم تو نظراتتون نتیجه زحمتم رو ببینم، دوستان میدونن چه قدر مس ها ساویده شده، چه قدر یخ ها شکسته شده، چه قدر نون و دوغ ها خورده شده، چه قدر بی خوابی کشیده شده، چه قدر فحش ها خورده شده، چه قدر زخم بون ها شنیده شده، چه قدر خاکستر ها رو سرم ریخته شده، چه قدر الآن گشنم شده، تا میرم یه چیزی بخورم، شما نظر بدین، البته بفرمایین، صبحانه-ناهار نون دوغی هست، اگه میخوری نونش پای تو، اونقوت دوغش رو شما بیارین که با هم بخوریم، راستی کاسه و قاشق رو دیگه شما بیارین، بدو اومدیا، در ضمن نمک پاش یادت نره، سفره هم که از مستلزمات غذاست، من منتظرم زود بیا، چایی هم بیار که بعد از صبحانه میچسبه ........ شاد شاد شاد باشید .... خداحافظ .... در ضمن استکان و قند نبات هم برای چایی یادت نره.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، ممنون از اونایی که میان میخونن و از وبلاگ تعریف میکنن، همچنین ممنون از اونایی که میان میخونن و بدون نظر دادن میرن، همچنین ممنون از اونایی که نظر میدن اما چه فایده که تو نظراتشون انتقاده، ممنون از اونایی که گفتن وقت وبلاگ رو بیشتر کنید، باید به عرضشون برسونم که بابا به خدا وبلاگ وقتی نیست هر وقت عشقته بیا و ببین، ممنون از اونایی که آدامس میخورن پوستش رو تو وبلاگ نمیریزن، ممنون از اونایی که رعایت حال ما رو میکنن و تو وبلاگ از استعمال دخانیات پرهیز میکنن، ممنون از اونایی که فحش نمیدن، ممنون از اونایی که صبحا ورزش میکنن و شبا مسواک میزنن و بعد میخوابن، ممنون از اونایی که به نامحرم بد نگاه نمیکنن، ممنون از اونایی که ... وایسا ببینم من اگه تا صبح بنویسم ممنون از اونایی که، شما هم میخونین، ای ول،پس تا فحش نخوردم، البته تا بیش از این فحش نخوردم، بحث رو عوض میکنم، ..... چون هیچی ندارم بگم، فقط میگم نظر یادتون نره، نظر یادتون ماده هست، نظر یادتون بچه هست، نظر یادتون مامان و بابا و همه اطرافیانه............ خداحافظ ......................همین حالا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا را در دلت احساس کن و قدمهایت را محکمتر از همیشه بردار ... چرا که وقتی ایمان شکست میخورد، ترس پیروزی اش را در دلت جشن می گیرد... (خدائیش پیام به این تمیزی دیده بودید تا حالا، و به قول شاعر گفتنی میگه، نترس، نترس، برو به میدون، چی گفتی نون بگیرم نفت میخوای، میگه امید نذار بمیره، ... نمی دونم چیچی نمی دونم چیچی حافظا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه با انگشت به کسی اشاره میکنی، یادت باشه سه تا انگشتت به طرف خودته |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این مطلب، رو برای خانم ها نوشتم، و دوست دارم فقط دخترها بخونن، .... بله گفتم فقط دخترها بخونن، .... مگه تو دختری که بازم داری میخونی، ... ای بی حیا نخون دیگه، ... اگه جرات داری بعدی رو بخون ... بله، دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه که این پسرا رو فراری بدم، ... پس به زبون زر گری میگم ... هزردوزوایزی مازا .... یادم نبود، آخه من بلد نیستم به زبون زرگری صحبت کنم، چاره این نیست، میگن جایی که حریف دور و بری ها نمیشی، بی خیال شو کارت رو بکن و حالشو ببر، خوب میگفتم: هیچی، گلاب به رو تون، میخواستم بپرسم، روم به دیوار این دستشویی خواهران، کجاست، نه فکر بد نکنین، آبجیم، کار داره، قربون دستتون حالاکه دستتون تو کاره، البته ببخشیدا، دستشویی مادران هم اگه بگین کجاست، آخه مامانم هم همین الآن پیش پاتون، ..... خیلی ممنون، فقط سریع بگید که دردسر واسمون درست نشه. همیشه خندون و شاد و سرحال و پر کیف و با حال و با خدااااااااا باشید. خدا حافظ همین حالا .... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، باتوجه به لطف زیاد شما، که یه تشکر خشک و خالی هم از ما نمیکنید، برای این که سرم بی کلاه نمونه، صلاح دیدم که خودم وارد عمل بشم و یه تشکر پر چرب و گرم و نرم از خودم داشته باشم، یعنی میدونید چه، این همه نشستم واسه خندوندنتون، چرت و پرت نوشتم، این همه راه رو با پای پیاده و الاغ و شتر و .... اومدم (آخه از وقتی که بنزین سهمیه بندی شده، همه تاکسی ها قیمت ها رو کردند دو برابر، وقتی هم میگی چرا این قدر گرون، یه مشت اراجیف و بهونه گرونی رو پیش میکشن، که اگه دو دقیقه بشینی پاشون، مجبور میشی بری وام بگیری، به اینا کمک کنی، تازه خوبه سهمیشون زیاده، شنیدم در آمدی که از مسافرکشی دارند یه طرف، در آمدی هم که از فروش بنزین سهمیه ای زیادیشون به دست میارن یه طرف) یه طرف که گفتم، یادم به یه مطلبی اومد، که امام علی میگفت اگر ماه را در دست چپم و خورشید را در دست راستم بذارید، نمیدونم، شاید هم ماه رو در دست راستش و خورشید رو دست چپش، خلاصه درست یادم نیست، بله .... بله .... بقیش رو دقیق یادم نیست، فکر کنم گفت، اونوقت خوشگل تر از من پیدا نمی کنید، دقیقا نمیدونم، ولی کلا حرف قشنگی رو زده بود، (آخه تو که یه قضیه ای رو نمیدونی، لزومی داره خودت رو ضایع کنی) خلاصه یا امام علی ما رو ببخش اگه یه خورده اشتباه چاپی داشتیم تو نقل قول از شما، اینو گفتم که بگم، الآن اگه ماه رو در دست چپ و خورشید رو در دست راست راننده های تاکسی بذارین، دوست ندارن، سهمیه بندی بنزین برداشته بشه، البته، دروغ نگم، دقیقا نمی دونم اگه برعکس باشه یعنی ماه رو تو دست راست و خورشید رو تو دست چپ راننده ها بذاریم راضی میشن یا نه؟ من تا اونجایی که اطلاع داشتم رو گفتم، خلاصه بعد از گذاشتن خورشید و ماه سر جای خودش، باید بگم که .... ما این همه زحمت کشیدیم، هیچکی قدر دانی نمیکنه (این قسمت رو با چشمانی پر اشک نوشتم، لطفا با چشمانی پر اشک بخوانید) این چه زندگی مرده شور برده ای شده، آخه چرا هیچکی به فکر هیچکی نیست، چرا همه چی گرون شده، (ببخشید، این تیکه ربطی نداشت حواسم نبود جوگیر شدم، بی خیال اشکاتونو پاک کنید، البته خودمونیم، اشکی از چشمی در نیومد به خاطر ما) حالا چرا بهتون بر میخوره، خوب حواسم نبود، اصلا ما اگه نخوایم تشکر کنیم از خودمون، باید کی رو ببینیم، .... بای واسه همیشه!.... زود بر میگردم!.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
خردمند هرگز غم آنچه را از دستش رفته نمی خورد ، حتی اگر عزیز ترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد ، شکسته غم و درد نمی گردد ، دیگر آنکه مرد خرد ور از نادیدنیها چنان دل می کند که باد از بید می گذرد . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، بازم خدا رو شکر که میتونم واسه دوستان بنویسم، گرچه شاید از لطفشون در بخش نظرات کم نصیبم میشه، اما بازم مینویسم چون با عشق مینویسم، امروز یه سری به وبلاگهای ایرونی تقریبا تازه راه افتاده زدم، میخواستم ببینم، بیشتر در مورد چه موضوعیه، که بد بختانه، یا متاسفانه، از این سایتهای مزخرف غیر اخلاقی، ایرانی رو توش زیاد دیدم، یارو میاد وبلاگ مینویسه، تو وبلاگ خیلی راحت دین و کشور و ناموس رو به فحش میکشه، خیلی راحت و بی منطق خیلی چیزها رو انکار میکنه، و به جاش، حوس های دلش رو میذاره، نیخوام، ادا در بیارم، اما خداییش، چیه هر کی از راه میرسه، فحش به دولت و کشور و این دین میزنه، تا یه خبری میشه، یا یه بازیگری از جنس خودشون لو میره، میگن بفرما اینم مملکت اسلامی، نمیگن، اگه یه موقعی خبری خوشایند واسه همین مملکت اسلامی بیفته، کسی واسش جلوه ای نداره، فقط کاستی ها رو میبینیم، نمیگم این مملکت بی نقصه، نمیگم این دولت بهترینه، نمیگم این دین بر ترینه، اما هر چی باشه، کشورمونه، هر چی باشه، تو هر جای دنیا ما رو به عنوان ایرانی میشناسن، و این دوگانگی که بین به اصطلاح خودمون حزب اللهی ها و غیر حزب االهی ها داره میفته فقط به سود دشمنه، اگه این مملکت نقص داره، اگه بهترین نیست، مملکت ماست، پس بیگانه قرار نیست بیاد مشکل این مملکت رو حل کنه، یا نقصش رو برطرف کنه، خودمون باید دست به کار بشیم، خیلی راحت، مخالفین با حرفمون رو به عنوان بی منطق ها و .... میشناسیم و فقط حرف ما درسته و کار ما درسترینه، میدونم الآن که دارین میخونین، میگین اینم یه حزب اللهی خشکه، اولا این حزب اللهی یعنی چی، مگه ما خدا رو قبول نداریم، دوما یه خورده با منطق فکر کنیم و رفتار کنیم..... (دوستان اشاره میکنن، وقت تموم شده و باید از منبر بیام پایین، ایشالا نفر بعدی که میره بالا منبر بتونه بهتر از من حرفاشو بزنه) اما تو رو خدا یه خورده تفکر در باره رفتارمون شاید خوب باشه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
الو ...الو...سلام، کسی اونجا نیست؟ مگه اونجا خونه خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ -یه صدای مهربون ... مثل این که صدای فرشتست: بله با کی کار داری کوچولو؟
-خدا خست؟ با هاش قرار داشتم ... قول داده جوابمو بده ...
-بگو من میشنوم
-کودک با تعجب پرسید: مگه تو خدایی؟ من با خدا کار دارم ...
-هرچی میخوای بگو به من قول میدم به خدا بگم.
-با صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدا منو دوست نداره؟؟
-فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی. نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
-بلود اشکی تو چشماش تو چشماش با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غطید و با همان بغض گفت: اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
-بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت، بگو زیبا، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... (انگار این یکی خدا بود!)
دیگه بغض امانش نداد ، بلند بلند گریه کرد و گفت: خدا جون، خدای مهربون خدای قشنگم، میخواستم بگم تو رو خدا نذار بزرگ بشم!!! ... تو رو خدا!!!
-چرا آخه این خرلاف تقدیره، چرا دوست نداری بزرگ شی؟
-آخه خدا جون من خیلی تو رو دوست دارم، قد مامانم، ده تا دوستت دارم، اگه بزرگ بشم!!! ... نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم، نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن؟
مثل بقیه بزرگا که فکر میکنن من علکی میگم با تو دوستم، مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا بقیه حرفامو باور نمیکننچرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینجوری نمیشه باهات حرف زد؟
-خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدمف محبوبترین مخلوق من، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خود خواهیشان میخواستند. دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، در حالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب رفت. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، امروز حالم خیلی خرابه، اصلا دیگه دارم از این زندگی نکبت بار خسته میشم، دیگه به اینجام رسیده، نه اینجا نه یه خورده بالاتر، حالا اونقدر هم بالا نه، یه چیزی آره تو مایه های همین، خلاصه گور پدر این زندگی و عشق و ... هر جا میری نامردی و هر جا میری کثافت، اصلا موندم خدا چرا این دنیا رو آفریده ..... همین دیگه، گور پدر زندگی، دیدم مد شده، همه تو وبلاگاشون مینویسند، که خسته شدم و چه قدر بدبختم و آواره و غمگین و تنها و خاک بر سر و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بار خودشون میکنن، که شاید جلب توجه کنن، منم گفتم یه چند وقت یه باری از اینا تو وبلاگ بگم، بدک نیست، راستی، شاعر میگه زندگی را دوست دارم با تمام بد بیاریش ____________ عاشقی رو دوست دارم با تمام بی قراریش __________ من میخوام اشک بفهمم وقتی از چشام میریزه __________ تنهایی گر چه کشندست واسه من خیلی عزیزه __________ تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خستست __________ جای بارون بهاری روی چترهای شکستست __________ اما من میگم یه عاشق همه دنیا رو داره __________ همه چترها رو باید بست وقتی آسمون میباره __________
بای تا روزی دیگر و لحظاتی شاد تر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان، امیدوارم به کسی بر نخورده باشه، یا فکر کنه این قدر من گستاخ شدم که بخوام به هموطنم بی احترامی کنم، من فقط چند تا از ترانه ها رو، از رو mp3 هایی که به دستم رسیده بود بدون کم و کاستی نوشتم، در پایان هم یه حرف دارم، اصلا دین که همیشه ما رو از مزخرفات منع میکنه، هیچی، شاید حرف دین رو همه قبول نداشته باشند، این که میگم دین، منظورم فقط اسلام نیست، فکر نکنم حرفم مغایر با هر دین و مکتبی باشه، اصلا دین به کنار، هنر که همیشه حرفشه که ترانه ای رو بخونیم که، معنی و مفهومی داشته باشه، یا حداقل بفهمیم چی داریم میخونیم، هنر هم به کنار، یعنی شخصیت بعضی ها این قدر پایینه که هر شعری رو با هر سبکی که بشه تبدیل به ترانه میکنن، شخصیت بعضی ها هم به کنار، فکر نکنم هیچ کس مخالف احترام گذاشت به دیگران باشه، آیا بعضی از این ترانه ها، به شخصیت شنونده هاشون، بی احترامی نمیکنن، من دیگه چیزی ندارم بگم، گفته بودم پاتوقی شاد برای شاد ترین ها، ولی کم کم دارم متوجه میشم بعضی چیزها مانع از شادیمون میشه، سرتون رو درد نمیارم بای، یا به سبک خودم بای واسه همیشه ولی زود بر می گردم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو واسه من عزیز تر از آنی که از تو دلگیر بشم
من، من، محاله از تو سیر بشم
کی میتونه، جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون، طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه، جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون، عاشق تو داره واست میمیره
من، من، محاله از تو سیر بشم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو که رفتی طاقتم سر اومده، اشک چشام از غمت کم اومده____________________________
تو که رفتی همه چی تموم شده، خنده این روزا برام حروم شده____________________________
تو که رفتی واسه من دنیا غریبه به خدا، تو که رفتی، زندگیم دیگه تمومه به خدا____________________________
دیگه من طاقت ندارم نمی تونم بمونم____________________________
این روزا در بحت غربت نصف جونم به خدا____________________________
و....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر نمیکردم ازم جداشی، خیال میکردم عاشقم هستی____________________
اما یکدفعه منو شکستی، رفتی و دل به غریبه بستی____________________
و .... (دیگه از بس، پس و پیشش کرد، و هی این دو تا بیت رو خوند، حوصلم سر رفت و بی خیال ادامش شدم ...)____________________
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
______________آهای آشفته گیسو، خدای سحر و جادو______________
میام پرسون و پرسون، از این کوه تا به اون کوه______________
آهای گیسو کمندم، یار بالا بلندم______________
میام از راه دوری، میخوام عهدی ببندم______________
چه قدر چشم انتظای، چه پاییز و بهاری______________
به این سر در گریبون، میگی طاقت نداری______________
چه روز و روزگاری، سر کارم میذاری______________
خلاصم کن از این عشق، بگو دوستم نداری______________ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط یه خواهشی دارم، زیر طابوتمو نگیر_________________
وقتی که رفتم زیر خاک، قبر منو بغل نگیر(نمیدونم چه سریه که بعد از فوت آغاسی، همه رفتن تو کار قبر و طابوت و ...، شاید میخوان بتراش ای سنگ تراشی، به سبک خودشون بخونن، ولی این کجا و آن کجا، بی خیال ادامه شعر رو بخونین)_________________
حالا دیگه راحت راحته، هر کاری که میخوای بکن_________________
منو به کی فروختی، باز برو واسه همون بمیر (قافیش هم لطف کنین خودتون بذارین)_________________
فقط تا هفت روز سیاه تنت کن، شبای جمعه، یادی از ما کن_________________
عشقی که بردی، باشه حلالت، عمری که بردی، باشه حرومت (به به! به به !)_________________
فقط بدون روز قیامت، جلوی راهت رو میگیرم_________________
تقاس اونی که از دست رفته رو ازت میگیرم_________________
و ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان گفته بودم میخوام در این ماه بیشتر راجع بع شعر و خوانندگی و .... صحبت کنیم، واسه همین چند تا از ترانه هایی که خونده شده رو واستون گذاشتم، ببینید شاید از این به بعد بیشتر به این موضوع توجه کنیم. حتما نظر بدید، باااااااااااااااای
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد، *** نرخ بنزین دگر باره گران خواهد شد (این یکی واسه خودم نیست، کپیه)
________________
الا یا ایها الساقی ادر کاسا ونا ولها *** که ننه من، همین دیروز، افتاد توی اون گلها
________________
باتو جهنمم بهشت، خدا رو قلب من نوشت *** قلبم سوراخ شد مُردم (دنبال قافیه نباشید، شعرش نوتر از نو بود)
________________
نظر ندی من بی کسم، نظر بدی همه کسم *** این چند روزه دلواپسم، من بی نظر بی نفسم
________________
آب، باب، بابا آب، همه بیدارن، ما خواب *** آب، باب، بابا، آب، ما بیداریم همه خواب (جوونای الآن همشون شدن مثل خفاش، والا به پیر به پیغمبر شب رو خدا گذاشته واسه خواب، روز رو گذاشته واسه کارو زندگی، هیچیتون رو روال عادی نباید باشه؛ از من خورده نگیرین، حرفای بابا بود ما فقط نقل قول کردیم)
________________
با تو نمیشه زنده بود *** خدا کنه بمیری زود *** زدی پا چشمم شد کبود *** ای احمق لوس حسود *** اصلا تو کلت عقل نبود *** ای گور بابای عموت *** شخصیتم رو کردی خورد *** زدی به قلب من عمود
________________
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد، دل رمیده ما توش موند، ستاره پس چی شد، ماه کجا بود، اصلا مجلس چه مجلسی بود ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
_____________________مشکی رنگ عشقه، مثل رنگ کلاغ بی زبونت
_____________________مشکی رنگ عشقه، مثل شبای ترس و پا لرزونت
_____________________کی میگه رنگ غم سیاه رنگ خوش سپیدی
_____________________مگه تو خیابون رد میشدی مشکی پوش خندون ندیدی
_____________________چرا یه عده ای مشکی رو رنگ غم میدونند
_____________________مگه رنگ لباس باکلاسها رو ندیدند
_____________________ستاره هر جا و هر رنگ باشه بازم قشنگه
_____________________اون شکل و ظرافت تو ستارست که با اون نورش قشنگه
_____________________جیگر ستاره تو ظلمت شب نورش قشنگه
_____________________آخه ستاره ی بی نور توی ظلمت بی رنگه
_____________________مشکی رنگ عشقه، اما هر رنگی هم حرمتی داره
_____________________مشکی رنگ عشقه، دنیا غیر از مشکی رنگی نداره؟
_____________________اون سیاهی که، رنگ موهاست چه نازنینه
_____________________آخه، کار خداست، که این قشنگیها رو چیده
_____________________این کار خداست، از همون آغاز زمونه
_____________________هیچ مخلوقی از کار خالق ایراد ندیده
_____________________کی میگه رنگ غم سیاهه رنگ خوش سپیدی
_____________________مگه تو مجلس عزا، تو رنگ خوش ندیدی؟
_____________________چرا یه عده ای مشکی رو با کلاس میدونن؟
_____________________مگه، این زمونه، کتابها رو از ته میخونن؟
_____________________ستاره هر جا و هر رنگ باشه بازم قشنگه
_____________________تموم رنگای دنیا قشنگن، مشکی هم تو جمع قشنگه
_____________________واسه بد بدختی که میاد بیرون روحش شاد بشه
_____________________رو درو دیوار مشکی دیدن، کی میگه قشنگه؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||