|
|
|
|
|
سلام، یادتون گفتم با همه نظر ندادنتون، خیلی دوستتون دارم. واسه این که اینو ثابت کنم، نشستم خودم و کشتم، با شعرای مردم رو خراب کردم، و فقط یه چیز رو مطمئنم، که شما اینا رو تا حالا نشنیدین و دست اول و تازه و داغه، تازه تو تنور در اومده، پس تو رو خدا نظر بدین. باااااااااای ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، نمیدونم تا حالا یادگاری نوشتین یا نه، و اگه هم نوشتین به من چه که نوشتین، یا اگه نوشتین، میخواستین بنویسین، به من ربطی نداره، در کل، همه اینا رو گفتم تا بگم یه شعر جالب در رابطه با یادگاری نوشتن براتون تو ادامه مطلب گذاشتم، بخونید و لذت ببرید، بعد هم نظر ندین، در ضمن دست شاعرش درد نکنه، و ازش معذرت میخوام که دسترسی به نامش ندارم، پس فعلا برای همیشه بای، زود برمیگردم. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، خیلی کوتاه میگم که یه شعر طنز که در رابطه با دانشجویان محترم دانشگاه آزاد هست رو واستون گذاشتم. و در ضمن نمیدونم شاعرش کیه، یا واسه کدوم وبلاگه شرمنده، ولی خدا میدونه نمیدونم، اینا خدا میدونه چند وقت پیش از تو اینترنت و رفقا و ... پیدا کردم همه هم به صورت فایل وُرد هست، پس دوباره نگین چرا شاعرش رو ننوشتی. بای ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام فقط اومدم بگم که دارم مطلب واسه ماه بعد که در رابطه با ترانه های ایرانی هست آماده میکنم، خوشحال میشم اگه شما هم دست اول ترین ها که از خودتون هست و همچنین نظراتتون رو به بنده حقیر برسونید. تا با نام خودتون تو وبلاگ بذارم و یه جورایی به ما افتخار همکاریتون رو داده باشین،اینم ایمیل بنده هستش، خدا نگهدار همتون. M.a.maybody@gmail.com |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی به گرمی آتیش لبهاتون،سلامی به درخشش برق چشماتون، سلامی به زیبایی چهره دلگشاتون و سلامی به روی ماهتون، خوب و خوش و خرم و سرحال و قبراق و شاد و پرمهر که هستین؟ خوب الحمدلله، ما هم بدنیستیم، از احوال پرسی های شما، از اینا که بگذریم، توی این چند روز که زیاد افتخار خدمتگذاریتون رو نداشتم، خیلی فکر ها کردم، مثلا این که، الآن که میرم سر کلاس، چه جوری دودرش کنم بره؟ یا این که تا مامان نگفته برو نون بگیر یه جوری جیم بشم؟ یا مثلا چرا این دختره (تو راه دانشگاه) بد نیگاه میکرد؟ یا اینکه چی کار کنم خوشگل تر بشم؟ البته در اینکه خیلی خوشگلم که شکی نیست، البته یه خورده صافکاری مکانیکی مهندسی اگه بشه بهتر از این هم میشم، مثلا مشکل اصلی این دماغه، این بچه داداشم هی دماغمو کشیده، یه خورده سرش اومده پایین، یه خورده هم مثل نوک طوطی کج شده ... (چرا اینجوری نیگا میکنی، به جان خودم نباشه به جان خودت از اولش اینجوری نبود!) بعد دیگه فکرهایی که کردم این بود که کاش می شد یه کار نون و آب دار پشت میزی راحت و بدون درد سر گیرم میومد، ولی ما که از این شانسا نداریم، اینا واسه از ما بهترونه! ... آخ ببخشید هواسم نبود این فکرام که ربطی به شما نداشت، فکرهایی که میخواستم بگم یکی این بود که، در راستای اهداف بخش طرح توسعه وبلاگ قصد داشتم، وبلاگ رو خراب کنم، یه برج صد طبقه بسازم، که دیدم نمیشه، بعد گفتم شهر بازی و از اینجور چیزا هم که نمیشه زد، گذشت و تا به اونجا رسید که دختر عمو اومد تو، دیگه منم فکر و بکر و گذاشتم کنار و با چرت و پرت گفتن و بی نمک بازی با عمو و زن عمو و من جمله دختر عمو وقت رو گذروندم. ولی عجب زندگی بی وفائیه، چون هرچی فکرش کردم دیدم آخه من دختر عموم کجا بود که کفن داشته باشم ... نه اشتباه شد، گورم کجا بود که دختر عمو داشته باشم، ای بابا اینم درست نیست، ... نمیدونم یه چیزی تو همین مایه ها،دختر عمو رو کفن کردن گور نداره، نه هرچی فکرش میکنم یادم نمیاد چی بود، در کل میخواستم بگم که من اصلا دختر عمو نداشتم، که بخوام پسر عمو داشته باشم، ای بابا اشتباه شد، کلا آقاما دختر عمو نداریم، هی بترکی، نمیتونستی همینو از اول بگی، همین دختر عمو ندارم، بعد یهو فهمیدم که در حین فکر خوابم برده و تو خواب هم مثل واقعیت پر پوچ میدیدم. حالا از بی نمکی به قول شما و با نمکی به خیال خودمون که بگذریم، آهان خوب شد یادم اومد، نمکمون تموم شده، یادم باشه برم بگیرم، هان چی میگفتم، میگفتم که از اینا که بگذریم، انشاالله از اول اردیبهشت ماه میخوام با بحث و طنز و جدی در مورد ترانه ها و موزیک های پاپ ایرانی بحث کنیم، و اگه به رپ خوان ها و به قول خودشون که با کلاس تر هم هست، رپر ها بر نخوره، رپ رو اصلا جزء موزیک ایرانی نمیدونیم که بخوایم وقتمون رو تلفشون کنیم. بازم به دوستان بر نخوره اصولا روی چیزی وقت میذارن و بحث و گفتگو میکنن که واسش وقت گذاشته شده، نه چیزی که همینجوری بدون هیچ ذوق و سلیقه ای و الابختکی به وجود میاد. خوب اگه دوستان موافقند که اگه عمری بود از اول اردیبهشت، بریم سراغ ترانه ها و بگیم و بخندیم و تحسین کنیم و نقد کنیم و نسیه کنیم و چک بکشیم و .... (این دوتا آخری ربطی به موضوع نداشت و فقط اشتباه چاپی بود) بله داشتم میگفتم اگه دوستان موافقند، دستاشون رو بیارن بالا، نه از اینجا که پیدا نیست، اگه دوستان موافقند، همین دیگه موافقند. اصلا، کلا، همینه که هست، میخواین بخواین، نمی خواین بخواین،پس فعلا تا پر پوچ و چرت و پرت بعدی بای. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
شرمنده که یکی دو روز نبودم، دیگه، خلاصه، مشکلات زندگی و به به! طبق معمول هم که ما رو قابل ندونستید که نظرتون رو راجع به این وبلاگ بدونیم، خوب اشکالی ندارم، فقط اومدم بگم، به زودی با یه حرکت نو، در خدمتتون هستم، این یکی دو روز هم که نبومدم، خدا میدونه داشتم کار جدید رو آماده میکردم، حتما منتظر باشین، راستی روز فناوری هسته ای هم مبارک همتون باشه، از صمیم دل این روز رو بهتون تبریک میگم، گرچه شاید یه خورده دیر این تبریک رسید. انشاالله، به کوری چشم دشمنامون، همیشه از این جشنا داشته باشیم، الآن دیگه آمریکا واسه ما عددی نیست، البته قبلش هم نبود، ولی خوشم میاد این همه آمریکا با اون عظمتش، با اون کرکری خوندنش، هر چی خودش رو به در و دیوار زد حرف نشد، ایران عین خیالش نیست، و داره کارش رو میکنه، البته شاید بعضی از دوستان یه خورده از وضع داخل کشور ناراضی باشند، و با این حرفای من فحش نثار خاک بنده کنند، اما بابا یه خورده هم انصاف، ما تحریمیم، خوب یه خورده باید اوضاع فرق کنه، که اینم خدا رو شکر، داره کم کم بهتر میشه، خودمونیم توی هیچ کشور دنیایی تمام مردم دنیا از وضع کشورشون کاملا راضی نیستند. در آخر هم سربلندی و افتخار ایرانی ها رو آرزو میکنم. (خداوندا؛ به حق شاه مردان*** مرا محتاج نامردان، مگردان) همتون رو دوست دارم، سعی میکنم هر روز یا نهایتا دو روز یه بار آپدیت کنم، پس تو رو خدا شما هم منو یاری کنین، ایرانی مهربان، ایرانی قهرمان، ایرانی پهلوان، ایران وطن من، دین له له له لای لا لای لا لای لای، ذره خاک وطنم من، ذره خاک وطنم من، هــــــــه، ایران جام دلیران، ایران کنام شیران، ایران همیشه جاویــــــــدان... (ای زهرمار، نصفه شب مگه خواب نداری تو خونه داد و هوار ایران، ایران، راه انداختی، نشین ایران، همیشه جاویدان رو بخون، ببین خودت واسه ایران چی کار کردی، همه پسر بزرگ کردن، ما خودمون هم توش موندیم، این چه جونوریه تربیت کردیم) چیزی نبود دوستان، بابا بود، باید ببخشید، جوگیرم دیگه، شرمنده (آخ ...) بازم چیزی نبود، میگن هرکی کتک بابا نخوره خله، الحمدالله، ازاین لحاظ میدونم، قربونش برم بابام، نذاشته یه درصد هم خل بشم. پس به قول من فعلا برای همیشه بای، زود برمیگردم. نظر یادتون نره. اوخ، اوخ، بابا اومد ... خداحافظ ... (بابا: وایسا ببینم، تو نمیخوای بری بخوابی، ......)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
دووستان امشب حرف چندانی برای گفتن ندارم، فقط اومدم که بگم که یهو نگین نگفتم، بازم میگم نگفتنی رو گفتم، اما بهتره که بگین که اگه نگم، شاید هم اگه بگم، گفته میشه .......... (طبق معمول پر پوچ بود، بی خیال ادامه میدیم)
در بخش نظرات یه دوستی لطف کردن گفتن اسم شاعر شعر قبلی رو بگم، والا رهگذر جان منم دقیق نمی دونستم کی این شعر رو گفته، درسته از اینترنت گرفته بودم اما اون واسه خیلی وقت پیش بوده و تو کپی و پیست کردنش اسم شاعر جامونده، (یکی بگه خوب شده خودت جا نموندی، والا مکافاتی میشد واسه پیدا کردنت) در کل گفتند، اسم شاعرش سعید بیابانکی بوده، ما هم میگیم که سعید بیابانکی بوده، بعد دیگه دوباره نگین چرا نگفتی شاعرش سعید بیابانکی بوده، ما گفتیم ایشالله که ما رو حلال کرده باشند. در ضمن سعی میکنم تند تند واستون پست بزنم یا به قول یارو گفتنی آپ دیت کنم، و دوست دارم شما هم تند تند به وبلاگ سر بزنین و تند تند نظر بدین، هیچ کار نداره، بیاین نظر بدین برین آب بخورین برگردین نظر بدین، برین گلاب به روتون، روم به دیوار، ....... برگردین نظر بدین، برین سر کوچه یه دعوا و خون و خون ریزی کنین بعد برگردین نظر بدین (البته اصولا در این گونه مواقع دوستان لطف میکنن، فحش نثار میکنن، ما هم چیزی نمیگیم آخه حوصله کتک خوردن نداریم) برین یه نگاه رو درس و کار بندازین برگردین نظر بدین، (البته چون میدونم، کسی درس نمیخونه و همه ماشالله معلومات علمیشون زیاده دیگه نیازی به درس خوندن ندارند) دوستان لطف کنن در این جور مواقع به جای درس خوندن هم نظر بدن، در کل هی نظر بدین، تا اینجا واسه آقا پسرای گل بود، از اینجا به بعد واسه دختر خانمهای گل هست، دختر خانمها هم که مثل ما پسرا البته بلا نسبت و دور از جون اهل درس نیستن، پس تا اینجا سه تا نظر بدن، بعد دیگه کاری که میکنن برن غذا آماده کنن بیان نظر بدن، برن چه میدونم ظرف بشورن، بیان نظر بدن، برن جارو کنن بیان نظر بدن، برن پشت سر همسایه و پسر همسایه غیبت کنن، بیان نظر بدن، برن چشم و هم چشمی کنن بیان نظر بدن، برن چه میدونم، سر بزنن به دیوار بیان نظر بدن، در کل همه اینا رو گفتم که بگم نظر بدین خوب چه کاریه، نظر بدین که ما هم تو دردسر نباشیم، چه قدر اراجیف گفتیم، از همه مهمتر با حرفایی که زدم زین پس منتظر نثار لنگه کفش و فحش و ... از قشر مونث این جامعه خواهیم بود، هر چی گفتم همش برای شوخی بود، میدونم بی نمک بودم، آخه دکتر گفته واسه فشار خونت نمک خوب نیست، خوب شد نمی خواستم زیاد حرف بزنم و حرف زیادی نداشتم، الآن حساب کنین، اگه من حرف واسه گفتن داشتم چی میشد. که الآن اگه حساب کنیم، میشه به عبارتی، یکش میره بالا، دو میاد پائین، سه زیاده میره بیرون، ..... بله ، من حیث المجموع میشه اووووووووه خیلی میشه، (ولی خدائیش حال کردین، من حیث المجموع رو تازه امروز یاد گرفتم، دنبال یه بهونه ای میگشتم که یه جوری بگم که ما هم از این کلمه ها بلدیم، که خدا رسوند)، ..... آخه کسی نیست به تو بگه، مگه کار و زندگی نداری شب تا صبح مثل خفاش میشینی پای کامپیوتر .... (چیزی نیست بابامه) تا کتک نخوردم، بااااااااااااااااااااااای |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 2:45 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستان گرامی
امیدوارم خوب و خوش و خرم باشید، من بازم یه چند تا مطلب طنز اومدم. ببینم بازم شما روتون میشه نظر ندین. توضیحی هم ندارم درباره اینا بدم فقط یه چیز بگم، خدایا قربونت برم که هر چی بزرگتر میشم به دانائیت بیشتر پی میبرم، شاید بگین چه ربطی داشت، (من کدوم حرفام به هم ربط داره، چه خواسته های سختی دارین، شما چی کار به ایناش دارین نظرتون رو بدین برین پی زندگیتون) ولی خدائیش این یکی حرفم ربط داشت، خدا گفته بود قرآنی مینویسم که کسی نتونه تحریفش کنه، ما چه حالیمون میشد با خودمون گفتیم کی بیکاره قرآن رو تحریف کنه، حالا که کم کم دارم میبینم، هر چی که دور و برم هست الا همین قرآن خودمون بارها و بارها تحریف میشه، اِ اِ اِ دست از ضرب المثل هم برنداشتند. خدائیش چه قدر بیکار پیدا میشه. البته خودم هم چند تا ضرب المثل در دست تحریف دارم که ایشالا هر وقت آماده شد، براتون تو وبلاگ میذارم، البته نظرات شما به آماده شدن سری جدید ضربالمثل ها توسط خود بنده خیلی کمک میکنه. اگه خودتون هم یه چنین چیزهایی دارین بدین تا تو وبلاگ با نام خودتون بذارم. فعلا این ضرب المثل هایی که حاصل سالها گشت و گذار تو اینترنت بوده رو براتون میذارم. فکر کنم بتونین حدس بزنین من چی میخوام بگم، نه خیر نمی خوام بگم نظر بدین، میخوام بگم انگشت شصت پام زیر چرخ صندلی داره له میشه اگه اجازه بدین از صندلی بلند شم تا انگشت شسصتم 95 نشده، در ضمن قبل از اون باید بگم نظر یادتون نره، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ انگشت پام. فعلا بای ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 4:28 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دوستان عزیز واسه نشستن گل لبخند روی لبهاتون (حرفای غلمبه ثلمبه رو حال مبکنید) بله میگفتم، یادم رفت چی میگفتم، اصلا من چه میدونم یه شعر گذاشتم براتون، در مورد بد حجابی خانمهای علاف خیابونی، این بد حجابی دیگه بد صیغه ای شد، واسه خودش هم داشتانی داره. حتما به ادامه مطلب برید و این شعر رو بخونید، بعد دیگه نظر هم یادتون نره. فعلا باااااااااای
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
____ساکتــی پس چــرا ، بگو چـــیزی____ ماه دیر آشــــنا ، بگــــــو چیـــزی
____از درخت از پرنـــــــــــده از باران ____ از زمین از هــــوا بگــــو چـــیزی
____مــوش خـورده است این زبانت را ____ مرگ من ای بـــــلا بگو چیــــزی
____یک کـم از فاز عشق صحـــبت کن ____ از دلت ناقـــلا بگـــو چـــــــــیزی
____سرفه ای، عطسه ای ، چمیـــدانم ____ تا به کی بی صدا، بگو چیــــــزی
____پس چرا مثـــــل ماست می ما نی____ خنـگ بی دست و پـا بـگو چـیزی
____شاکــی ام من از آدم کــــــم حرف____ گمشو فــوراً وَ یا بگـــــو چـــیزی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 3:47 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، سلام و بازم سلام
خوب و خوش و خرم هستید، دوستان جا داره از همینجا اولین ای ول نثار خودتون و دومیش رو نثار جد و آبادتون کنم، و تا سومیش رو نثارتون نکردم بیاین نظر بدین، فحش بدین، بد و بیراه بگین، چه میدونم هرکار دوست دارین بکنین. (قابل توجه دوستان هرچی فکرش کردم جایی دیگه پیدا نکردم واسه نثار سومیش و واسه این که کم نیارم اینو گفتم). در ضمن دوستان گفته بودم کشیدن سیگار مخصوصا در بخش نظرات اکیدا ممنوعه، اما با شرایط و بحران پیش رو در این وبلاگ کشیدن هرگونه دخانیات، و خوردنشون، استفاده از مواد آتش زا (از کبریت بی خطر گرفته تا فندک پرخطر) استفاده از هر گونه قرص های روان گردان (از قرصهای شکلاتی برای افراد زیر ده سال و قرصهای اِکس و مِکس و ... برای افراد زیر نود سال) زدن و بستن و کتک کاری، فحش و ناسزا گفتن، استفاده از مخرب های اخلاقی به نام فیلتر شکن، استفاده از هر گونه وسایل نقله اعم از درشکه و گاری و دوچرخه و ماشین و ...، استفاده از هرگونه وسایل برنده نظیر چاقو، کارد، ساتور و کارت، ببخشید این آخری برنده نبود شما اشتباه تایپی فرضش کنید، همچنین استفاده از هرگونه مدل مو (اعم از سیخ سیخی، درهم و پرهم، کچل مچل، جنگ زده، صاف صافکی، پیچ پیچکی، میکروبی و انگلی و کثافتی و هرگونه مدل مویی که این بچه سوسولها جدیدا ازش استفاده میکنن) همچنین هرگونه استفاده از هر چیزی که دوست دارید، ... ببخشید من یادم رفت اصلا موضوع چی بود، با اجازتون یه بار دیگه از اول بخونم بیام فعل بدم به جمله، .................... شرمنده وقتتون رو گرفتم یه بار خوندم ولی چیزی دستگیرم نشد با اجازه یه بار دیگه بخونم، قول میدم فعلش رو جور کنم، .................. آقا ما که هرچی خوندیم فعلی درخور این جمله پیدا نکردیم، واسه همین از فعلهای رایج تو زبانمون استفاده میکنیم، (مثل است. می شود. کنیم. اما. اگر.) یا چه میدونم هر فعلی که خودتون میدونید، قشنگ و زیبا و خوشگلا باید برقصن هستش استفاده کنید. در کل طبق معمول خودم هم نفهمیدم چی گفتم، شما هم زیاد غرقش نشین که میترسم خفه بشین، فقط یه کار کنین نظرات یادتون نره. در ضمن این وبلاگه هی نگین وقتش رو بیشتر کن، اصلا وقت و واده ای نداره شما هر وقت عشقت کشید بیا، من خودم قاطی هستم دیگه شما ما رو به بیراهه نکشین، زشت شما دوستانه، شما باید منو نصیحت کنین که یه خورده راه راست برم راه راست بیام، پس خواهشا هی نگین وقتش رو بیشتر کن. فعلا بای تا همیشه، ولی زود بر میگردم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
__________اتل متل صداقت غزل دروغ راحت
__________غزل خدای وحشی غم و سختی و طاقت
__________اتل متل انتظار اتل جبر و اختيار
__________اتل دروغ و سوگند کتاب سرخ محنت
__________اتل متل گلايه يک تن گرم و سايه
__________صدای زاغ و گندم مترسک و خجالت
__________غزل گريی مادر نچرخيدن يک در
__________غزل تفنگ و سينه غزل جوخه عادت
__________صدا صدای مردن صدای حقه خوردن
__________غفلط و پشت و خنجر خرس و غم رفاقت
__________صدا قل قل چشمه صدای قلب و دشنه
________صدا سکوت هزيان صدای سرد ساعت
__________هوا هوای فرياد هوای آتش و باد
__________هوای ننگ و نيرنگ گراز پير و قدرت
__________اتل متل يک غزل تلخی و داغ و عسل
__________اتل شاعر غمگين خريداری خفت
__________منتظر نظراتتون هستم، کلیک هاتون روی تخم چشمهای بنده جا داره(این آخری فقط برای پاچه خواری شما و به دست آوردن احساستون باری نظر دادن بود)
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان گرامی
به به! از این همه اظهار لطفتون متشکرم، چه قدر نظر دادین، اصلا کلا آدم با این همه نظرات شما به وجد میاد، همین جوری اگه پیش بریم، تار عنکبوتی به وسعت کل وبلاگ تو بخش نظرات میبنده. حداقل یه نظر میدادین که چرا وقتش رو بیشتر نمیکنین، حداقل یه خورده فحش میدادین، چه میدونم لیست خریدتون رو توی بخش نظرات میفرستادین، حداقل یه کاری بکنین یه رغبتی هم واسه ما پیش بیاد. بازم میگم هم اکنون نیاز مند یاری نظرات سبزتان هستیم. دوستتون دارم با همه نظر ندادن هاتون و با همه کم لطفی هاتون. (خداییش ببینید واسه این که یه نظر از شما بگیرم چه راههایی رو پیش میگیرم پس تو رو خدا از نظراتتون محرومم نکنین. قربونتون برم) فعلا بای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا می دانید؛ انسان سالانه بيش از ۱۰ ميليون مرتبه پلک می زند!
آیا می دانید؛ خورشيد ۳۳۰۳۳۰ مرتبه بزرگتر از زمينه!
آیا می دانید؛ يک گالن روغن سوخته، میتواند تقريبا يک ميليون گالن آب تميز را آلوده کند!
آیا می دانید؛ ناخنهای انگشتان دست، تقريبا چهار برابر ناخنهای پا رشد میکنند!
آیا می دانید؛ حرف E بيشتر از تمام حروف انگليسی، در كلمات بكار میرود در حاليكه حرف Q كمترين كاربرد را دارد!
آیا می دانید؛ خوردن يك عدد سيب اول صبح، بيشتر از يك فنجان قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی میشود!
آیا می دانید؛ دلفينها هم مانند گرگها هنگام خواب يك چشمشان را باز میگذارند!
آیا می دانید؛ قديمیترين آدامسی كه جويده شده، متعلق به ۹۰۰۰ سال پيش بوده است!
آیا می دانید؛ اسكيموها هم از يخچال استفاده میكنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل يخ زدن!
آیا می دانید؛ سرعت آب دهانی كه هنگام عطسه از دهان شما خارج ميشود، حدود ۱۲۰ كيلومتر بر ساعت است!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام گفتم بد نیست یه معما توی وبلاگ بذارم، تا اینجوری با شما دوستان آشنا تر بشم و همین ابتدا ببینم با کی طرفم.
یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خوداندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و درهمان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد رانمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
یه خورده فکر روی این معما فکر کنین، ببینین میتونین این معما رو حل کنین، بین کسانی که به جواب این معما میرسند با اونایی که نمیتونن جواب رو پیدا کنن یه تفاوتی از لحاظ روانی وجود داره، پس واقعا فکر کنین ببینین جزو کدوم دسته هستید. ان شاالله وقتی دربخش نظرات حداقل ده نظر و ده جواب از شما رسید، در پست های بعدش میذارم. اگه نمیتونی جوابش رو پیدا کنی، شجاع باش و تو نظرات بگو که نتونستی جوابش رو پیدا کنی. من هم در همین جا میگم مخ ما هم برا حل این معما نکشید و ناچارا جزو اونایی بودیم که نتونستند جواب بدند. شما جزو کدوم دسته اید.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان خوشحالم که به این وبلاگ سر زدید. امیدوارم بازم وبلاگ ما رو قابل بدونید و بازم به این وبلاگ سر بزنید. در اولین پست، با نام خدا شروع خواهم کرد. چون بهم یاد دادن سر آغاز هر چیز با نام خداست. الهی؛ هر شادی که بی توست، انده است هر منزل که نه در راه توست، زندان است هر دل که نه در طلب توست، ویرانست یک نفس با تو به دو گیتی ارزان است الهی؛ چون در تو نگرم از جمله تاجدارنم و تاج بر سر. چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر. دوستان ان شاالله در این وبلاگ بهتون خوش بگذره ان شاالله در پست های بعدی حسابی میگیم و میخندیم و میگم و میخندیم و میگم و میخندیم. پس اگه اجازه میدین تو پست اول حسابی حق مطلب رو ادا کنیم کودک گفت: خدایا با من حرف بزن؛ پرنده ای خواند ولی کودک نشنید باز کودک گفت: خدایا با من حرف بزن؛ صاعقه ای آمد ولی کودک باز نشنید کودک فریاد زد: خدایا معجزه ای به من نشان بده؛ زندگی ای متولد شد، ولی کودک ندید و کودک گفت خدایا خودت را به من نشان ده تا وجودت را لمس کنم خدا پائین آمد و صورت کودک را لمس کرد؛ ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت!!!... ان شا الله تو پست های بعدی وقت واسه خندیدن داریم پس بذارین با این مطلب فعلا از حضورتون مرخص شم، آخه اگه بخوام بنویسم از اینی که هست صبح تر میشه آخه ساغت 5.5 صبحه. خدا را در دلت احساس کن و قدمهایت را محکم تر از همیشه بردار چرا که وقتی ایمان شکست میخورد، ترس پیروزی اش را در دلت جشن می گیرد. پس قیافه های در هم باز کنید و بخندید به امید بهترین روزها، باید هم ببخشید که امروز یه خورده خشک بودم و تو این پست خبری از خنده نبود، ان شا الله تو پست های بعدی قول پاتوقی شاد رو به شما شاد ترین ها خواهم داد. البته صحبت از معبود شادی و نشاط خاصی داره!!!... فعلا از حضورتون مرخص میشم. هم اکنون نیازمند نظرات سبزتان هستیم. بنیاد امور جمع آوری وبلگ نویسان علاف. شماره حساب m.a.maybody@gmail.com شعبه میبد (شهر کهن اما سر زنده) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 4:49 قبل از ظهر توسط میبدی
|
|
||