تبليغاتX
پاتوقی شاد برای شاد ترین ها
زندگی ادامه داره...

سلام به همه اونایی که قراره این پست رو بخونند ... نه بیشتر نه کمتر ...

بدلیل اینکه تازه به عرصه وب نویسی برگشتم ابتداعن (منظور نویسنده در اینجا "پیشاپیش" می باشد) اگه اشکال مشکالی تو کارمون دیدین به رو خودتون نیارین ... وگرنه مجبور میشم بگم همینی که هست میخوای بخوا نمیخوای بخوا ...

سعی میکنم این پست زیاد طولانی نشه ... و مطلب و از همه مهمتر منظورم رو تو چند تا پست به دوستان برسونم ...

والا از اونجایی که یه سری اتفاقات خاص تو این مدت مغیوب (منظور نویسنده در اینجا "مدتی که غایب بوده" میباشد) واسم افتاده و تو جو جدیدی نهادینه شدم (منظور نویسنده در اینجا "قرار گرفتم" می باشد) و یه سری چیزایی رو دیدم که بی رو در وایسی من بهش میگم کثافت کاری (در اینجا نویسنده بلانسبت هم گفت شاید شما متوجه نشدید) خلاصه تحت تاثیر محیط، داستانی سروده ام که به سمع و نظر میرسانم. (مجید جان دلبندم داستان رو مینویسند، سرودن مال شعره)

و اما شخصیت اول های این داستان ...

شخصیت اول مرد البته فقط از نظر جنسی مرد ... والا همچین ... (آقای نویسنده خجالت بکش ... میدونی همچین فحشی که میخوای بدی چقدر ... وای وای وای) خیله خوب تو هم کمتر پارازیت بنداز آقای پارازیت انداز داخل پرانتزی ... بگذریم ... اسم اصلیش موسی هست که چون کلاسش جلو مای فایبرگلاس هاش با این اسم پایین میاد(دلبندم مای فریند نه مای فایبر گلاس) خلاصه باتفاق فایبر گلاسش اسم زیبا و جادار و مطمئن و تو حلقی سامی رو برگوزیدند (این کلمه آخریش یه دونه واو وسطش زیاده ... به بزرگی خودتون و مونگلی نویسنده ببخشید ...). تیپ:مو فشنی و شلوار پاچه پاره و پیرن کوتاه در حدی که یه کوچولو خم بشه از بالا تا پایین هیکل بد قوارش رو میشه دید ...

شخصیت اول زن البته فقط از نظر جنسی زن ... اسمش غنچست ... سرش مثل آنتن های گردان دائم در حال چرخشه و چنان با مهارت راه میره که با هر قدم برداشتنش از ناخن شصت پاش تا اون خرسی که به کیفش آویزونه در حال تلو تلو خوردنند (تلو تلو همون تکون خوردن خودمون میشه ... مجید جان دلبندم ... درست بنویس). خلاصه این غنچه ما خدایی نکرده خدایی نکرده زبون این پارازیتی لال، گوشش کر، با صورت بره تو دیوار ایشالا و ایشالا که این غنچه نشکفه که اگه بشکفه دیگه واویلا ...

و اما برنامه امروز سامی دو دره باز ... اینه که ساعت 10 الی 12 حالا هرچی کرمش بود بیدار بشه و دست و رویی بشوره و یه چیزی کوفت کنه و (منظورش همون میل بفرماینند بود از شدت علاقه اینجوری مینویسه) بره تو خیابونا و ول بچرخه و حالا یه دیدی به گوشت های تو خیابون بندازه و (دیگه داری شورشو در میاریا ... گوشت؟؟؟ منظورش همون دختر خانم های محترم اهل خیابون هست) و البته خوب که خسته شد بالاخره میاد خونه و یه سوراخی، یه اتاقی، یه جایی، پیدا میکنه که با فایبرگلاسش صحبت و اس ام اس بازی فراوان داشته باشه و تا پاس هایی از شب که همون 3 یا 4 شب بیداری بکشه و سپس کپه مرگش رو بذاره (به جان خودم یه بار دیگه اینجوری حرف بزنی میام میزنم لش و پشت "به فتحه ل و پ" میکنما ... منظور از لش و پش همان درب و داغون میباشد، با این نویسنده ناباب نشستیم اینجوری شدیم دیگه ببخشید ... از ما داخل پرانتزی ها بعید بود) ... و روزهای بعدِ سامی هم همچنین ... یه شعری هست که میگه ... سامی دو دره باز ... هر روز بدتر از دیروز ... دین دین

در مورد غنچه جون هم که ... (خودتون قضاوت کنید ... سامی دو دره باز کجا وغنچه جوووووووون کجا؟؟؟ حالا چرا جوووووون منم نمیدونم ... از این نویسنده همه چیزی بر میاد ...) خوب این غنچه که خیلی هم آدم با برنامه ای هست و نمیذاره حتی یه لحظه از وقتش به بوطولیت بگذره (البته که میخواست بنویسه بطالت) صبح که از خواب پامیشه بعد از شستن دست و صورت و سپس خشک کردن آن با حوله های مارک دار و کلی کارای استاندارد و مارک دار و خوردن صبحانه و البته آرایشی بلند بالا به سمت میدان نمایش و عرضه تیپ و قیافه (همون خیابونا رو میگه ... مثلا داره طعنه میزنه ... یه روده راست تو شکمش نیست این بشر) کی میگه طعنه میزنم؟؟؟ دو ساعت آرایش کردن واسه کجاست به نظرت ... خیابون؟؟؟ بابا ما یادمونه هرکی میخواست ماشین درب و داغونش رو به یکی قالب کنه ... یه دوتا وسیله نو میذاشت روش و یه رنگ و لعابی بهش میداد و قالب میکرد به هرکی که از موتور و خود ماشین هیچی حالیش نمیشد ... خوب دیگه این غنچه هم شب که شد برمیگرده خونه و البته شاعر در مورد ایشون میفرمایند ... غنچه جون ... هر روز مارک دار تر از دیروز ... دین دین

فعلا این معرفی نامه ازشون رو یادتون باشه تا ادامه داستان از راه برسه ... ایشالا اگه شد میخوام یه شعر (شعر که نه شِر و وِری میگه واسه قافیش هم که دیگه خدا به "نمیدونم چی چی نمیدونم چی چی حافظا" برکت بده) ... خلاصه همینی که این داخل پرانتزی میفرمایند ... اگه حرفی زدیم من و (من) یعنی من و این داخل پرانتزی که به کسی بر خورد باید ببخشید ... سعی کردم یه خورده پاستوریزه تر از اونی بنویسم که میشنیدم ... خیلی خیلی

خیلی منظورها داشتم و دارم تو اینایی که نوشتم و مینویسم ... خواهشا با دقت بخونین ... درسته بعضی جاها گیر به ظواهر دادم ولی از تکرار اونا میخوام به جاهایی برسم که تا آخر این داستان رو اگه نخونین متوجه نمیشین ... خلاصه خیلی خیلی حرفا دارم ... که دوست دارم اینجوری بیانش کنم که هر کسی به اندازه فهمش و طرز فکرش برداشت کنه ... قصد بی احترامی به هیچکس هم ندارم ... به یاد قدیما ... غررررررربووووس همگی ... (میگم یه روده راست تو شکم این بشر نیست میگین چرا میگی ... قربون بر اثر مرور زمان شده غربون و بعد از تلفیق با بوس شده غررربوس ...)

به امید دیدار همگی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط میبدی  | 

سلاااااااااااااام

سلام به خاطرات گذشته ...

سلام به پاتوقی شاد برای شادترین ها ...

سلام به وبلاگی که ساختمش تا فقط بتونم چند تایی رو بخندونم ...

سلام به زندگی هایی که هنوز ادامه دارند ...

سلام به روی ماه همه دوستای قدیمیم ... این هفت نفری ها ... بلاگفایی ها و غیربلاگفایی ها ...

سلام به همه اونایی که یه روزایی و یه لحظاتی تو این وبلاگ میومدند و امید من و وبلاگم بودند، چه اونایی که بازم میان و چه اونایی که دیگه افتخار در کنارشون بودن رو ندارم ...

سلام به همه اونایی که دلم واسشون یه ذره شده بود ...

خدا رو شکر که تونستم بازم تو وبلاگم پست بزنم ...

هنوز نمیدونم چه قدر میتونم بنویسم ...

هنوز نمیدونم میتونم بخندونم یا نه ...

ولی با امید برگشتم ...

ایشالا شرایط اجازه بدند تا بتونم حالا حالاها پیشتون باشم ... (گفتی ایشالا؟؟؟)

ای بابا حال نگیرین دیگه ... بگین ایشالا ...

عزیز من خدا نکنه یعنی چی؟؟؟ بگو ایشالا ...

آخه میمیری یه ایشالا بگی؟ ... نمیگی؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا که اینطوری شد میام و میمونم و خوبشم میمونم ...

شماها از اولشم منو دوست نداشتین ... اصلا من همون وقتا هم متوجه شدم که همه میخوان من زود خداحافظی کنم ... ولی گفتم به روشون نیارم ...

به جان خودم نباشه به جان خودتون راست میگم ...

چیه چرا اینجوری نگاه میکنین ... هااااااااان میخوای بگم که نمیدونستم ... نه خیر من حرفم بره سرم نمیره ...

حالا راستش یه کم فهمیدم ... ولی تا این حد دیگه نمیدونستم ...

باز چیه؟؟؟؟؟

خوب یه کوچولو موچولو یه بار یه خورده شک کردم فقط ...

جان خودت اینجوری نگاه نکن ... خیلی کوتاه اومدماااااااااااا

آآآآآآآآآآآآآآآی خدااااااااااااااااااااااااااا

اصلا نمیدونستم ... هیچی هم خبر نداشتم ... الآنشم نفهمیدم ...

.

.

.

یه چند تا عکس خوشگل گذاشتم تو ادامه مطلب ... ایشالا که تکراری نباشند ... خداحافظ همگی ... یا به قول قدیما ... غربوووووووووووووووووس همگی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط میبدی  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااااام

اومدم فقط بگم که این وبلاگ تا اطلاع ثانوی (احتمالا تا بهمن ماه) تعطیله!!!!!!!!!!

البته نیومدم خداحافظی کنم ... چون هنوز هستم ... کامنتها رو میخونم و جوابشون رو هم سعی میکنم زود بدم ... و خودمم تو وبلاگ این هفت نفر هنوز هستم و هفته ای یه آپ کوچیک دارم ... دوست دارم اونجا هم مثل اینجا قوت دلمون واسه نوشتن باشین ...

این هفت نفر

این هفت نفر

این هفت نفر

این هفت نفر

این هفت نفر

این هفت نفر

این هفت نفر

منتظر همتون هستم نکنه نیاینااااا ...

راستی بعد رمضون یه کار خیلی خیلی نو تو این وبلاگ می کنیم ... حتما خوشتون میاد ...

الآنم که تقریبا در مورد همه چی مطلب داریم و میذاریم ...  

منتظر همتون هستم ... راستی همه دوستای قدیم تو این پست یه کامنت واسم بذارند که وقتی خواستم برگردم همه رو بتونم خبر کنم و دیگه کسی از دوستان هم از قلم نیفته ...

غررررررربوس همگی ...

همچنان پاتوقی شاد برای شادترین ها رو از یاد نبرید ...

خداحافظ فعلااااااااااااااااااااااااااااا

خداحافظ

خداحافظ به شرطی که برگردیم باز به این پاتوق ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط میبدی  | 

سلام به همه دوستای گلم ... یه چند وقته به علت یه سری مشکلات ... یعنی نمیشه اسمشو مشکل گذاشت ولی به خاطر یه سری کارام نمیتونم زیاد بیام نت ... و این آپ رو هم که کردم فقط واسه این که وبلاگم هنوز ادامه داشته باشه ... واسه همین دیگه نمیتونم کسی رو خبر کنم که آپ کردم ... اگه اومدین و دیدن که آپ کردم و خبرتون نکردم از دستم ناراحت نشین تورو خدا ... باور کنین نمیتونم بیام ... راستی اگه کسی هست که میخواد بیاد این وبلاگ رو به صورت قرضی یه مدت بچرخونه تو نشرات خصوصی بگه تا ایشالا نذاریم این وبلاگ تموم بشه ... شرمنده همه دوستان گل هستم ... میدونم یه مدت بی معرفت و بی وفا شدم ولی باور کنین اگه بیام نت تو زندگیم یه ضربه خیلی بد میخورم ... غربوس همه دوستان برم ... شایدم واسه شش هفت ماه این وبلاگ متروک موند ... اگه اینطوری شد ... شما کامنت بذارین که هروقت برگشتم همتون رو خبر کنم تا دوباره بتونم در کنارتون خوش و شاد باشم ... تو این مدت خیلی دوستای خوبی پیدا کردم ... خدا یا ممنونم ازت ... فعلا خدانگهدار ... اما هنوز هستم ... شاید حداکثر تا آخر ماه رمضون ... البته سعی میکنم این وبلاگ رو متروک نکنم ... تا ببینیم چی میشه شاید اومدم و کمتر اومدم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط میبدی 

با یک مداد معمولی خطی به طول 58 کیلو متر می توان کشید!!!!

... چیه چرا اینجوری نیگا میکنی ... قبول نداری برو امتحات کن ...

 


تجربه نشان داده است که مرغ با شنیدن صدای موسیقی بزرگترین تخم را می گذارد!!!

این که چیزی نیست اگه خروس تخم گذاشت بیاین بگین ...

 


تمام خرس های قطبی چپ دست هستند!!

یادتون باشه اگه رفتین دعوا سمت راستش وایسین


 

جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن بر داشته شود دوباره رشد می كند.

همینه که جوونای مملکت ما رو از راه به در میبره دیگه!!!! میدونن هیچیشون نمیشه زرت و زرت، جیگر همدیگه رو میخورن ...


 

چشم انسان می تواند 10 میلیون رنگ مختلف را ببیند و از هم تشخیص دهد.

از چشم بعدی نیست ... مشکل امروزه ما این مخاست که چیزی رو از هم دیگه تشخیص نمیده


 

حلزون ها می توانند 3 سال متوالی بخوابند.

یه چیز حالب تر این که آدما اگه به غذا و آب و  گلاب به روتون دستشویی نیاز نداشتن من خودم ضمانت میکردم که 6 سال متوالی بخواین ... تازه بعدش بلند میشدند میگفتند وای هقدر خسته شدم از بس خوابیدم حالابرم استراحت کنم ...


 

در شیلی صحرایی وجود دارد که هزازان سال است در آن باران نباریده است ...

من موندم کی اونجا بوده و شاهده که بارون نباریده ... ولی هرکی قبول نداره بره ثابت کنه ...

 

فندک قبل از کبریت اختراع شد!!!!!

... نه بابااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟

 

قلب انسان در هنگامه عطسه به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد!!!

تو خودت روزی چند ساعت وایمیسی ... این قلب بد بخت تو خواب و بیداری داره میزنه ... حالا به یک میلیومنیم  وایسادن این زبون بسته گیر میدین؟ ...


حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان است.

جون مادرت مارو با خرس و مرس و اینا در ننداز که حس و حال دعوا و اینا نداریم ... نه که بترسمااا ... دیگه میدونی که نمیخوام خون کسی گردنم باشه ... یا اینجوری بگم بهتره ... نمی خوام گردنم پر خون تو دهن کسی باشه ...

حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است!!!!

40 متر گردنشه هااا ... همه جاشو گشتین ... پایین بالا ... تو یه سوراخی جایی ... خوب بگردین ... علکی نیاین آمار بدینا!!! ...

خوک ها به لحاظ بدن قادر به دیدن آسمان نیستند.

توو تهران آدماشم نمیتونن ببینن!!! ...

 

شهر مکزیک سالانه بیست و پنچ سانتیمتر نشست می کند.

یعنی امسال زیر زمین بسازی ده سال دیگه همصاف زمین میشه!!! ... نه بابا؟؟؟

کرم های ابریشمی در 56 روز 6000برابر خود غذا می خورد!!!!!

چی بگم والا ... اینا رو برین به مامان من بگین که یه بشقاب غذا میخوریم میگه این قدر نخور یه خورده هم برو کار کن ... چیه؟؟؟ ... خوب دوتا بشقاب ... باز چیه؟؟؟ به جون خودم ... خودتون ... سه تا دیگه بیشتر نمیشه ... اصلا ولش کن بریم سر مسائل مهمتر از این ...

 

گونه ای از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گیری کند.

خیلی ذاتشون خرابه هااااااااااا ....

 

موشهای صحرایی چنان تکثیر می کنند که در عرض 18ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند!!!!!

خوب دیگه تنظیم خانواده ندارند دیگه ... بابا فرزند کمتر زندگی بهتر ...

موشهای صحرایی سالانه یک سوم منابع و ذخایرغذایی جهان را نابود می سازند.

هاااااااااااااان ... نه پس ... ایندفه دیگه نشون دادند که فرزند بیشتر زندگی بهتر ... از جیب خودشون که غذا در نمیارن بدن به بچه هاشون .....

 

لایه پوستی که آرنج دست را پوشانده در هر ده روز یکبار عوض می شود.

مال من پس خرابه؟؟؟ نمیبینم عوض بشه ....

 

ناخن های انگشتان دست تقریباً چهار برابر ناخن های پا رشد می کند!!!

اینا رو به دخترا بگین خوشحالشون میکنین ...

 

یک زنبور عسل باید روی چهار هزار گل بشیند تا بتواند به اندازه یک قاشق عسل تهیه کند!!!

تو هم زارت میزنی قاشق زیر عسل و میگی به به ... ببین یه زنبور پدر خودشو و گلها رو در میاره تا یه قاشق عسل درست کنن ... با مصرف بهینه از زنبور ها حماست کنین ... با تشکر سازمان حمایت از زنبور های گ.ا.ی.ی.د.ه شده ... سازمانه دیگه ... چرا به من میگین بی ادب ...

 

 دیگه همش همینا بود ... غربوس همگی ... نظر و نظر سنجی یادتون نره ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط میبدی  |