تبليغاتX
پاتوقی شاد برای شاد ترین ها

پاتوقی شاد برای شاد ترین ها
زندگی ادامه داره...


سلام، به همه دوستای گل و نازنین و از این جور چیزای خودم ... خیلی وقت بود ازتون دور بودم و ازم دور بودید ... من که خیلی دلم تنگ شده بود ... شرمنده که دیر به دیر آپ میکنم ولی این دفعه رو دیگه قول میدم که نهایتا تا 5-6 روز دیگه بیام و رو سرتون خراب شم ... راستی مدرسه تعطیل و دانشگاه تعطیل و امتحان تعطیل و این تعطیل و اونم تعطیل و خودمم تعطیل ... شما چی؟؟؟؟ ... اِاِاِاِاِاِاِ ... توهم تعطیل .... ای ول خوشم میاد که همه کمپلت در و دیوونه ایم ... خلاصه اومدیم جشن تموم شدن دانشگاه و امتحانات رو بگیریم که نمراتمون اومد ... به به هزار ماشالله نور علی نور بود ... یکی بهتر از اون یکی همینجور پیش برم کارشناسی رو بدون کنکور قبول میشم ... نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی خودتون نمراتم رو ببینید و قضاوت کنید ... ورزش 20 ... ای ول بابا ورزشکار ... از اولشم خراب ورزش بودم ... حیف جلو استعدادم رو گرفتند والا یه پا علی دایی بودم ... هنر 19 ... بابا هنر مند ... دیگه چی کار کنیم .. کرتیم ... انضباط 14 ... ای شیطون ... آره من بی انضباط نبودم ولی یه خورده شیطون بودم ... خوب دیگه جوون در حد من شیطونی نکنه بره چی کار کنه ... خوبه برم معتاد شم ... علوم 9.5 ... ای نامرد ... چی شده ... محاله حتما اشتباه شده ... مطمئنم 20 میشدم ... چرا اینجور نیگاه میکنی ... خوب 15 که میشدم ... باز که داری بد نیگاه میکنی ... دیگه جون دوتایی 10 رو میشدم ... باز داره نگاه میکنه ... حالا یه درس افتادن که ایرادی نداره .... تعلیمات دینی 7 ... اصولا من از این قرتی بازی و حزب اللهی بازی خوشم نمیومد .. این عیب نیست نشون میده از این حزب اللهی های خشک نیستم ... عربی 4 ببین عزیز من، من فارسی رو یاد بگیرم ازسرمم زیاده .... ادبیات فارسی 3.5 ... گفته بودم فارسی رو هم یاد بگیرم از سرمم زیاده ... ریاضی 2.5 این یکی رو دیگه از بچگی باهاش مشکل داشتم .. دیگه خدا خودش پاسش کنه ... من حریف نیستم ... فیزیک 2 ای گور بابای این نیوتن و پاسکال و اینا که الهی خدا عذابشون رو زیاد کنه ... بی ناموس های بی دین این چرت و پرت ها رو ساختند که ما ایرانی ها رو عذاب بدن ... سنگ جلو پامون میندازن ... ای فلون فلون شده ها ... زبان 0 این یکی رو دیگه به جان خودم که عزیزه نه ولی به جان شما حقم رو ضایع کردن ... همش خارجکی بود ... حداقل عربی بازم یه خورده به فارسی شباهت داشت ... گناه این بچه های کوچیک خارجیا ... فکر کنم نهایتا تا 40-50 سال دیگه که نسل بعدیشون بیاد این زبون از دور خارج بشه ... من که 20 سالمه نمیتونم یاد بگیرم چه برسه به بچه هاشون ... خلاصه از ترم بعد دیگه قول میدم بخونم ... حالا یا ترم بعد یا ترم های بعد ... آخرش میخونم ... ولی خداییش خودمونیم نظام درسیمون هم اشتباهه ... آخه هیچ کدوم از این درسا عملی نداره ... بابا یه ده تا دراز و نشستی ... 5 تا بارفیکسی ... دو صد متری ... یه چیزی بذارن واسه عملیشون اون وقت میبینن که همشون رو 20 میگیریم ...بازم همین که نرفتم معتاد بشم ... همین که مثل بعضی دانشجوها از شدت خوندن قیافم عجق وجق نشده ... همین که موهام سیخ سیخی نشده خدا رو شکر ... همه اینا نشون میده که میتوانیم و می شود ... چون گفته بودید کوتاه بنویس کوتاه نوشتم ... دیگه خدا حافظتون ..................................... بله دیگه خدا حافظ ................... ببین بعد میگی چرا بلند مینویسی ..... من کی بوده خداحافظی کردم ....... ولی باز افتادی دنبالم ........ تو میدونی معتاد شدن یعنی چی؟؟؟؟؟؟ ........... میدونی چند تا خونواده با اعتیاد جوونشون بد بخت میشن ... پس اگه یه نقطه دیگه بیای جلو میرم معتاد میشماااااااا ................. خدااااااااااااااااااااااااااا نگهدار همتون ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 10:56 بعد از ظهر توسط میبدی |


سلام ... از همه دوستان ممنون ... خیلی لطف دارین و اینا ... و کلی هم مرسی و اینا ... همین نظرات خوشگلتونه که منو مرده ... یا مثلا کشته ... یا مثلا به قتل عام رسونده ... یا شاید اعدام کرده ... (در راستای تلاش برای کوتاه نوشتن دیگه ادامش رو نمیگم ... ) ... همه اینا رو گفتم که بگم ... میبدی رفت ... میبدی تموم شد ... و دیگه اگه پشت گوشتون رو دیدین میبدی رو هم دیدین ... دیگه اگه بدی از ما دیدین که حقتون بوده ... اگه خدایی نکرده خوبی هم ازمون سر زده ... باید ببخشید که از دستمون در رفته ... والا منو خوبی ... نه بابا ... خواهش میکنم اصرار هم نشه که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ... در مورد پست قبلی و نظرات برخی از دوستان (این دم آخری بدک ندیدم یه خورده ادبی هم بنویسیم ... برخی رو حال کردی ... نه خداییش کف کردی ...) خوب این برخی دوستانی که گفتم ... گفته بودند .. نمیدونم خوابگاه دخترونه خوب نیست و خوابگاه دخترونه بده و از این جور حرفا ... در نقض اون حرفاشون (نقض رو هم حال کردی .... ) بله میگفتم که در نقض اون حرفاشون باید بگم که ... اتفاقا خوابگاه دخترونه عالیه ... من که خودم به شخصه حاضرم دار و ندارم رو بدم و تا آخر عمرم تو خوابگاه دخترونه زندگی کنم ... همین غذاهای کوفتی رو هم بخورم ... اصلا همین کوفتی ها هم باشه واسه بقیه اصلا غذا نخورم و تو این خوابگاه زندگی کنم ... شوخی کردم، گفتم که دم آخری با خنده رفته باشم ... (نه خدایی من فکر کردم جدی میگی ...) یعنی من اصلا چنین اجازه ای به خودم نمیدم که برم خوابگاه دختران (نه حالا جون من بیا برو ... ) ... یعنی ... به جان خودم که خیلی دوستش دارم نباشه ... به جان شما ... اگر ماه را در دست چپم و خورشید را در دست راستم بگذارند ... پا تو این خوابگاه نمیذارم ... یعنی نه دیگه نمیرم ... هی اصرار هم نکنید ... (البته اگه ماه و اینا رو بذارند سر جاشون باشه و فقط بگن اجازه داری بری تو خوابگاه ... با سر میرم) خوب دیگه ما رفتیم که رفته باشیم ... در مورد اون اولی هم که گفتم اگه پشت گوشتون رو ببینین ... من بر میگردم هم باید بگم .. این روزا خدا رو شکر هم گوشا دراز شده که به راحتی میشه پشتشون رو دید ... هم امکانات و تجهیزاتی اومده که خیلی راحت میتونی پشت گوشت رو ببینی ... پس میبدی هم بر میگرده ولی بعد از امتحانا ... اینا رو هم گفتم که یه خورده ناز بیام و اینا ... بعد دیدم نه ... کسی ناراحت نمیشه که هیچ ... همه خوشحال هم میشند هیچ ........ البته این هیچ آخری فکر کنم زیاد بود ... بازم شاد و سر حال و سر کیف و سر زنده و سر بلند و هزار جور سر دیگه باشید ... و تا بعد از امتحانات یعنی میشه به عبارتی ... یکش میره بالا .. دوش میاد پایین ... (حساب چرتکه ای تا حالا ندیدی که اینجوری ماتت زده) آهان میشه به عبارتی ... سوم چهارم تیر و فشنگ و آرپیجی و اینا ... پس تا اون موقع خداحافظ ... راستی دوستان گفته بودن چرا عکس تو وبلاگت نمیذاری واسه همین میبدی کولاک کرده و تو ادامه مطلب چند تا عکس که حاضرم قسم بخورم تا حالا هیچ کدومتون اونا رو ندیدین ... واستون گذاشتم ... خیلی جالب و خفن و از این حرفاست ... سه چهارتا بیشتر نیست ولی قول بده سه چهار هزار بار بیشتر نبینی ... اگه از عکسا خوشتون اومد دعام کنید ... تا تو امتحاناتم موفق باشم ... خدانگهدار همگی ...   
ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 11:25 بعد از ظهر توسط میبدی |


قبل از سلام ... میخواستم بگم مگه تو ۱۸ سالته که بازم داری میخونی ... اِاِاِاِاِاِ ۱۹ سالته ... پس خوب موندی ... برو بخون ولی قول بده کار دست خودت ندیااااااا .... راستی گفته بودین وبلاگت رو با عکسهای مرطبت با اراجیفت آپ کن ... منم گفته بودم چشم اما خداییش نمیشه ... مگه میخوام فیلتر بشم ...

حالا سلام ... سلام ... و بازم سلام ... خیلی خوشحالم که پس از سالها دوری از وطن بازم اومدم، تا در جمع شما دوستان بخوونم ... آآآآآآآآآآآ هااااااااها ها هاااااااای امان اماااااااان .... اماااااااان ... آآآآآآآخ ... (چیزی نبود ... یعنی چیز خاصی نبود ... جو زیاد از حد بود با لنگ دمپایی شلیک شده از طرف مامان جون همه چیز به حالت عادی برگشت)

سریع میریم سر اصل مطلب ... همونطور که خودتون بهتر از من میدونید ... دیگه رسیدیم به امتحانات و درس و مشق و پروژه ... یک ترم رو پی یَلالی تَلالیمون بودیم حالا بلا نسبت این آخر ترمی مثل خر تو گل گیر کردیم ... پروژه روی پروژه ... و امتحان روی امتحان ... واسه همین بدک ندیدم که یه سری به یکی از اتاقهای خوابگاه دانشجویی دختران بزنیم ... (اوااااااا ... خدا مرگم بده ... کجا میخوای بری ... بی شرف چش سفید ... ای بی حیای پوست کلفت) و بازم آآآآآآآآآآآآآآخ ... بازم چیز خاصی نبود ... من برم این مامان رو آروم کنم ... چند لحظه ... خیلی کوتاه ... باز که داری میری جلو ... وایسا من برم مامان رو آروم کنم ... هی داره میره ... یه چیزی میگما ... یه لحظه کوتاه صبر کن برمیگردم با هم میریم ... باز داره میره ... اصلا ولش کن مامان خودش آروم شد ... بله کجا بودیم ... هان دم در اتاق خوابگاه  ... پس آبجی یاالله ... (بیا تو) ... اعوذ بالله من الشیطان قرمساخ ... به به ... به به ... چه استقبالی ... خواهش میکنم بشینین ... (البته اشتباه نشه ... کسی بلند نشده ها ... همه مثل قورباغه پهن افتادن رو درس و کتابا) بله ... یکی پاش بالاست و با صورت ولو شده رو کتاب ... یکی به پشت خوابیده کتاب رو هم گرفته تو دستش ... انگار دیگه با زور میخواد اینو بکنه تو مغزش ... بله ... خوب آبجی ها ... ناهار چی دارین ... (به تو چه) بله ... همینجوری میخواستم بدونم خوب!!!!؟ ... (کباب دمپایی) اِاِآِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ ... قابل توجه دانشگاه نرفته ها که پشت کنکورند ... در اینجا لازم دونستم ... یه مختصر توضیحی در رابطه با برنامه غذایی دانشگاه ها داشته باشم ... هفته که هفت روزه ... چون جمعه ها تعطیلی رسمیه، از غذا هم خبری نیست و دانشجویان عزیز خودشون زحمت میکشن یه گشنه پلویی حاضر میکنن که ... دیگه بله ... میمونه شش تا ناهار دیگه ... که از اون شش تا ناهار میتونیم به کباب دمپایی (همون کباب کوبیده که به علت تشابه زیاد از لحاظ مقاومت کششی نسبت به دمپایی با این نام شناخته میشه) دومیش میتونیم از پلو خورشت چمن (همون قرمه سبزی) ... که به علت آلوده بودن سبزی ها به بیماری بسیار کشنده وبا به ناچار از چمن دانشگاه استفاده شده ... بااین توضیح که کاملا شسته شده ... همچنین رعایت حال دوستانی که از گوشت تو خورشت بیزارند رو هم کردند ... البته میگن گوشت داره اما هر کی بتونه گوشت تو این خورشت پیدا کنه جایزش قبولی برای مقطع بالاتر به صورت بدون کنکور خواهد بود ... از غذاهای دیگه هم ... چمن پلو با تن ماهی و ... میشه اشاره کرد ... البته نمیشه اشاره کرد، چون دانشجو جماعت باکلاسند و کلا شاره کردن در یک جمع به یه چیز خاص یه جورایی بی کلاسیه ... بگذریم ... از همه مهمتر تو دانشگاه ها صرفه جویی در غذاهاست ... همه ما در این که غیر ممکنه غذا زیاد نیاد با هم موافقیم ... در راستای همین مشکل و تاکید تمامی دانشگاه ها بر جلوگیری از اصراف، بعد از یک سری غذاهای متنوع و روبرو شدن با اضافه غذاهای طول هفته به آنچه گذشت در این هفته می پردازیم و غذایی را به عنوان سیری در هفته (همون استامبولی ... فرغون و اینا) رو پدید آوردند ... خلاصه تو این اتاق وایسادم دارم چی میگم ... نمیذارم اینا هم درس بخونن ... تا من یه آماری میگیرم و شماره ای رد و بدل میکنم ... شما برین نظر بدین ... که اصلا حوصله مزاحم ندارم ... خدانگهدار ................... باز که داری کِلش کِلش دنبال من راه میفتی ... عزیز من بذار به زندگیمون برسیم ......... من یه صحبت کوچولو با این آبجیمون دارم .................... ااااای خداااااااااااااا یه بار شد حرفمو گوش بدین ......................... مثل این که خداییش رفتند ..... خوب، به به! خانم خانما!!!! ماشالله ماشالله اسمت چنده؟؟؟ اِاِاِ به به چه اسم خوشگلی ... اسمت هم مثل خودت خوشگل و نازه ... فردا چه امتحانی داری؟؟؟؟ به به منم از این درس خیلی خوشم میاد ... اِاِاِ شما اصلا از این درس خوشتون نمیاد ... خوب بچه کجایی؟؟؟؟ .... منم بچه میبدم ... خوشبختم ... بله ... هستم که باشم؟؟؟ ... ممنون ... همین کارات منو کشته ... کجا حالا؟؟؟ آهان کار پیش اومده ... برو به سلامت ولی حتما بهم بزنگیا ... (این یکی که پرید، بریم سراغ یکی دیگه)  به به چه دختر با حیا و با ادبی .... اسم شما چنده؟؟؟؟؟ ..... فقط یه لحظه احساس میکنم یکی داره حرفامون رو میشنوه ... بریم اونطرف تر ... میدونی چیه راستشو بخوای اون حیایی که تو چشماته رو من هیچ جا ندیدم ... در ضمن تو اولین و آخرین عشق منی ....................... قابل توجه خوانندگان محترم، حالا دیگه تا صبح هم شما اینجا باشید نمیتونین حرفام رو بشنوین ... در ضمن من حرفی نداشتم که بگم چه خبرا بوده ولی خودتون گفتین طولانی مینویسی و مختصرش کن ..... اینم مختصر ..... تازه هنوز خبر ندارید، این یکی که رفت بعدیشون خیلی با عشق بود ...... واسه همین کلا میخوام همیشه از خوابگاه دختران بنویسم .... شما موافقی؟؟؟؟؟؟؟؟ ........

راستی ... میدونم خیلی گل خنده رو لباتون نیومد ... ولی حداقل تونستم چهار تا علاف رو از ولگردی و یلالی تلالی تو این نت نجات بدم ....... راستی اخمات که توی هم رفت .... کفشت رو هم که گرفتی تو دستت ... پس نتیجه میگیریم که .......... که ........ فراااااااااااااااااااااار .... یه لحظه ... یه لحظه ... اینو واسه اونایی نوشتم که میان میخونن و نظر نمیدن حداقل شاید حالا بیان فحش بدن ............ پس حالا .......... فراااااااااااااار

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 2:56 قبل از ظهر توسط میبدی |


سلام، دوستان گل و مهربون، شرمنده اگه یه خورده دیر به روز کردم، دیگه مشکلات زندگی و ایام فاطمیه و اینا زیاد فرصت شاد بودن رو به آدم نمیدن، این چند روز یه اتفاقات عجیب و غریبی واسم افتاد، قربون خدا برم وقتی میندازدت تو دست انداز، دیگه مثل این دست اندازای خیابونی نیست، میندازدت تو چاه که حداقل یه چند روزی در گیر بیرون اومدن از چاه باشی و ملت تو این مدت که شرت کمتر شده یه نفس راحتی بکشند، خلاصه مثلا خیلی دپرس بودیم و خیلی اعصاب درست و حسابی نداشتیم، باباهه گفت بیا بریم دور خیابونا یه گشت و گذاری بزنیم، و منم نمیدونم چی شد قبول کردم و رفتم ... تو خیابون خودمون هم نمی دونستیم چی کار داریم و کجا باید بریم فقط داشتیم میرفتیم، از کنار یه میوه فروشی رد میشدیم، که دیدیم انگار اونجا بارون هندونه اومده بود، از بس هندونه آورده بودند، تصمیم گرفتیم ماشین رو پارک کنیم، (البته بابا تصمیم گرفت ماشین رو پارک کنه و بیاد هندونه بخره من کاره نبودم، حالا اگه من هم نمی خواستم وایسیم، به درک که نمی خواستم، کی حرف ما رو گوش میکنه) منم دیدم شلوغه، و چون از شلوغی خوشم میاد گفتم برم پایین، رفتیم پایین، بابا رفت هندونه سوا کنه، منم همراش رفتم ... ملت همه سر گرم هندونه سوا کردن بودند، تو این وسط یه نفر خیلی تو چشم میزد، اونم شاگرد میوه فروش بود، از قیافه و رفتارش و حرف زدنش معلوم بود بلا نسبت شما حالش زیاد خوب نیست، ولی انصافا چه شور و هیجانی داشت، انگار او هم مثل من بار اولش بود این همه هندونه رو یه جا میدید، و هی اینور و اونور می پرید، میگفت: به به!عجب هندونه هایی، یاا... یاا... بخرید که با پولش میخوایم بریم مکه، گفتم ای ول معلومه پایست بیا یه خورده سر کارش بذاریم، بهش گفتم: حالا کی تو رو میبره مکه؟ مکش رو یه کسی دیگه میره تو چرا بال بال میرنی، یه جوری نگاه کرد، یه خورده فکر کرد گفت مشهدمم نمیبرند؟ به صاحب مغازه گفتم مشهدش میبری؟ صاحب مغازه گفت: نمی تونی ببینی آرومه؟ بله اگه تا شب همه هندونه ها تموم بشه میبریمش مشهد، بعد دوباره شور و هیجان حاجی رو گرفت، حالا دیگه داشت فکر میکرد چه جوری هندونه ها تموم بشه، عجب زرنگی بود، هر کی میخواست هندونه هاش رو ببره وزن کنه، او چند تا دیگه هم میذاشت کنارش و میبرد، بعد هم هی جار میزد، بدو بدو هندونه، ملت میموندن که چرا هندونه هاشون بیشتر میشد، بعضیهاشون میفهمیدن و پس میبردن، بعضی ها هم که سرشون به ک.و.نشون پنالتی میزد، اصلا متوجه نمی شدند، همین حال و هوا بود که یه پیر زن اومد گفت: علی محمد (شاگرد میوه فروشی) هندونه کیلو چنده؟ باورم نمیشد، نمیدونست کیلویی چنده، یه خورده با انگشت زد به سرش ... دید چیزی یادش نمیاد یکی دیگه از صاحب مغازه قیمت یه چی دیگه رو پرسید، صاحب مغازه هم گفت 350 تومان، علی محمد هم گفت: هان 350 تومان، خودشم ادامه داد، خیلی خوبه، واقعا می ارزه، به به عجب هندون ای! پیر زن: اوه چه خبره کجاش می ارزه اون پایین تر داره میده 150 تومان، علی محمد هم فهمید سوتی داده از صاحب مغازه پرسید: حسین هندونه کیلویی چنده؟ حسین (صاحب مغازه) گفت: 130 تومان، علی محمد هم که امروز خیلی شیرین شده بود، گفت 120 تومان بیا خوبه که، مفته بیا ببر، مردم هم در حین این که داشتند هندونه سوا میکردند هواسشون به این علی محمد هم بود که هم نذارن هندونه قاطی هندونه هاشون بکنه، هم با دیدن کاراش و حرفاش میخندیدند، خیلی حال کردم، خیلی شارژ بود یکی دیگه از برو بچ باحال هم اومد که اونم نقطه ضعف علی محمد رو میدونست، میخواست سر کارش بذاره، گفت: علی محمد امروز خونه آقای سالکی روضه هست. علی محمد هم مأتل نکرد سریع پرسید شام هم میدن؟ همه زدند زیر خنده اون بنده خدا گفت آره آش میدند. علی محمد گفت یاا... یاا... هندونه ها رو بخرید که شب روضه داریم آش هم میدن، حالا دیگه حرف جدید یاد گرفته بود، باور کنین هرکی از اونجا رد میشد بهش میگفت، بیا هندونه بردار که زود تموم شه شب هم بیا روضه آش هم میدن، ما قراره ساعت 12 بریم چون تو این ساعت آش میدن، تو همین حال و هوا یه پیر مرد با عشق هم اومد، البته خیلی میومدن و میرفتن، ما که به بهونه خنده، خودمون رو سر گرم هندونه ها کرده بودیم، علی محمد به این پیر مده گفت شب بیا روضه آش هم میدن، پیرمده گفت این همه راه بریم آش بخوریم، بیا من یه ظرف آش برات بیارم، علی محمد گفت نه اگه بیاری اینجا که همه میخوان نمیشه خورد ولی وقتی بری اونجا هی میخوری و هی بشقابت رو پر میکنن، (ای کارد بخوره این شکم، تا کجاش رو پیش بینی کرده بود) پیرمده گفت حالا کجا هست، علی محمد: خونه سالکی، پیرمرد: خونه سالکی کجاست، علی محمد: تابلو بود نمیدونه، گفت اینا از این کوچه میری اونطرف کوچه اولی نه دومی سمت چپ و ... پیرمده گفت: ما که نفهمیدیم بیا بریم نشونمون بده، علی محمد: منم خیلی بلد نیستم شب با حسین میرم اگه میخوای بیای هندونه بردار ببر خونه و شب ساعت 12 بیا که شب با حسین بریم اون خونشون رو بلده. این پیر مرد هم رفت هندونه سوا کنه، علی محمد هم حالا بهش گیر داده بود مگه ول میکرد، این بنده خدا داشت هندونه سوا میکرد و نمیدونم چرا اما هندونه هایی که سوا میکرد کوچیک بودند، این علی محمد هم میگشت هندونه های کوچیک رو پیدا میکرد و میذاشت کنار هندونه هاش این پیرمرد هم فهمید و یه چیزی بهش گفت اینم بی خیال شد، اومد طرف ما گفت هندونه هاش خیلی خوبه، گفتم چند بار میگی؟ گفت ولی هندونه های بالا ماشین بهتره، بابام گفت از کجا فهمیدی: گفت من میدونم، من رفته بودم هندونه بیارم پایین دو سه تا هندونه افتاد پایین، خیلی شیرین و خوشمزه بود، (راست میگفت بی انصاف سه چهار تا هندونه خورده بود اونم با دست) این قدر هم این هندونه ها سرخ و آبدار بودند که هوس میکردی با سر بری تو این هندونه ها، علی محمد رفت کنار هندونه هایی که خورده بود بازم نشست بخوره یه دختر کوچولو هم هی نیگاش میکرد، این علی محمد هم یه تیک هندونه کند و طعارف این بچه کرد، مامانش گفت ... (گیر به این سه نقطه نده اسم دختر مردم رو که نمیتونم لو بدم) میگفتم مامانش گفت نخوریا اینا آفتاب خورده، خراب شده، علی محمد: چه قدر حالیت نمیشه، من خودم 10 دقیقه پیش انداختم پایین، میگی آفتاب خورده، منم گفتم آهان، تو مگه نگفتی خودش افتاد پایین، گفت اوناش خودش افتاد پایین من فقط همین یکی رو انداختم پایین، (چه با صداقت) حالا فکر میکرد اگه هندونه سالم رو بخوره، اوستاش قراره بهش گیر بده، که زده بود شکونده بودشون، منم دیدم داریم میریم، گفتم اذیتش کنم، گفتم حالا میرم به اوستات میگم که دیگه مشهد نبردت، سریع بحث رو عوض کرد،گفت تو نمیای بریم خونه سالکی آش هم میدن، خلاصه داشتیم هندونه ها رو میبردیم، میخواست یه جورایی تشکر کنه که به اوستاش نگفتم، گفت پاکت داری هندونه ها رو بذاری توش حالا مثلا میخواست خوبی کنه، نزدیک 10 تا هندونه برداشته بودیم، من میخواستم بدونم، 10 تا هندونه  تو چه پاکتی جا میشه، گفتم پاکت بزرگ دارین؟ گفته نه ما پاکت نداریم، انگار میخواست هر چه زود تر از دستمون راحت بشه، هنوز احساس خطر میکرد که یهو به اوستاش نگم، گفتم حالا که پاکت نداری بیا کمک کن بذاریم تو ماشین، گفت چرا هیچی نمیگی دو ساعته ماشین داری که دیگه پاکت نمی خوای، یه دونه هندونه آورد، و خودش رو مشغول یه چیز دیگه کرد، رفت سراغ موتوری که با زن و بچه اومده بود نمیدونست هندونه ها رو کجا بذاره، گفت اینجوری که نمیتونی بری، وایسا من برم پاکت بیارم، رفت تو مغازه این بنده خدا هم منتظر پاکت بود، علی محمد هم مثل این که پیدا نکرده بود هی سرک میکشید ببینه رفتند یا نه، این بنده خدای موتور سوار هم میخواست تو راه ماشینا نباشه رفت یه خورده اونطرفتر پشت یه ماشین، علی محمد داستان هم فکر کرد رفته دوباره اومد بیرون و دنبال مسخره بازی خودش بود که این موتور سواره گفت کو پاکتی که قرار بود بیاری؟  علی محمد: (یهو جا خورد) گفت اوه هنوز تو نرفتی ... پاکت نداریم برو نمیفته، ما هم با لبخندی دیگه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به طرف خونه، تو راه که داشتیم بر میگشتیم کاملا ناراحتی هام رو فراوش کرده بودم و با بابا هنوز در رابطه با اون علی محمد حرف میزدیم ... انصافا که او یک فرشته بود ... یه شارژ روحی کامل شدم ... الآن خدا میدونه این علی محمد داستان کجاست و داره چی کار میکنه و نمیدونه که چه قدر معروف شده، آخه تو بزرگترین وبلاگ دنیا (پاتوقی شاد برای شادترین ها) شخصیت اول داستان ما بوده، خیلی شوخی نکردم چون تو ایام فاطمیه بودیم، به علت مشغله زیاد آپ بعدی من 20 خرداد خواهد بود، ایشالا با شادترین پستم میام، یه چند وقتی میشه درست حسابی نخندیدیم، ایشالا تو اون پست جبران میکنم، ممنون که تحمل میکنین ... هم اکنون نیازمند یاری نظراتتان هستیم، بنیاد امور وبلاگ نویسان علاف، شماره حساب زندگی ادامه داره، شعبه میبد ... تا 20 خرداد خدا نگهدار همگی ...   

+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387 8:25 بعد از ظهر توسط میبدی |


«به نام آن که اگر حکم کند همه محکومیم» سلام و بازم تسلیت به علت ایام فاطمیه، چند سال پیش یه داستانی رو که یکی از دوستان به ایمیلم فرستاده بود رو خوندم، خیلی لذت بردم، ولی الآن هرچی گشتم پیداش نکردم، قصد دارم به خاطر گل روتون یه داستانی با تقریبا همون مفهوم و موضوع براتون بنویسم، ................... به نقل از یه خبرنگار خارجی .... بعد از ظهر یک روز زمستانی ... هوا سرد بود، همینطور که از خیابون رد میشدم، چشام به یه کافی شاپ افتاد، گفتم بد نیست، واسه گرم شدن برم به این کافی شاپ و قهوه بخورم و یه استراحت کوتاهی داشته باشم، خیلی شلوغ نبود، عجب کافی شاپی بود، چه عظمتی، اما اکثر میزها خالی بود، تصمیم گرفتم همونجا نزدیکی های ورودی بشینم، که بیرون رو هم از پشت شیشه بتونم ببینم، منتظر گارسن بودم، نیگام به بیرون افتاد، تک و توکی از این خیابون میگذشتند، تو همین حین یه دختر کوچولویی رو دیدم با کلاه و شالگردن، و یه چیزی هم تو دستش نتونستم بفهمم چیه، ولی انگار یه دستمال با یه شچیز دیگه، خیلی سر و روی تمیزی نداشت، اما مرتب بود، رفت و چیزهایی که تو دستش بود رو گذاشت پست درخت، اومد نزدیک شیشه، یه نگاهی به داخل کرد، از دم و بازدم او شیشه بخار میگرفت و صاف میشد، من محو دخترک بودم که یهو یه صدایی به گفت: چی میخورین؟ گارسن بود ... نوشیدنی گرم لطفا ... باز پشت شیشه رو نیگاه کردم ... خبری از دخترک نبود ... در ورودی کافی شاپ باز شد ... دخترک با اعتماد به نفس اومد و یه میز اون کنار ها پیدا کرد و رفت نشست پشتش، یعنی میخواست چیزی بگیره بخوره، ... ولی با این سر و وضع ... کنجکاو شدم ... به پاهاش نگاه کردم از روی صندلی به زمین نمی رسید، کفش و جورابش نو نبود ولی مرتب بودند ... نوشیدنی گرم باکلی مخلفات و چهره بشاش گارسن، وای چه مهربون ... از برخوردشون خوشم اومد ... نوشیدنی رو گذاشت و رفت ... میخواستم ببینم عکس العملش در قبال این دخترک چیه، جلوتر که رفت دخترک رو دید، دخترک هم خودش رو به یه چیزی مشغول کرد، و آروم آروم زیر لبش یه شعری رو زمزمه میکرد ... گارسن رفت جلوی میزش، جوری حرف میزد نمی شد بفهمی چی میگه؟ شاید نمی خواست آرامش ما رو به هم بزنه، دخترک: نوشیدنی گرم دارین، ... یعنی پولش رو داشت، آخه با این تیپ و قیافه و با این سن کم، اونوقت اینجا .... به خودم گفتم مگه او دل نداره، مگه او سردش نمیشه، گارسن بازم مثل دفعه قبل جوابش رو داد، صداش گنگ بود ... ولی مشخص بود با لحن خوبی باهاش صحبت نمیکنه، ... کنجکاو تر شدم، و درحالی که نگام به میز خودم بود، و داشتم نوشیدنیم رو می نوشیدم، تمام حواسم به اونا بود. گه گاهی هم یه نگاهی بهشون مینداختم. دخترک: خوب پولش رو میدم ... مفتی که نمی خوام، باز گارسن یه چیزی گفت که متوجه نشدم، دخترک با اعتماد به نفس و در حالی که پاهاش رو از روی صندلی تکون میداد: با گدا که حرف نمیزنی، ... (گارسن خیلی باهاش بد رفتار میکرد اون مهربونی و خوش رفتاری واسه اون دختر نبود؟ ...)خلاصه، گارسن رفت و خیلی زود با یه فنجون نوشیدنی برگشت، شاید ته مونده نوشیدنی بقیه، (بدون هیچ مخلفات) : زود بخور و برو... و رفت، دخترک نوشیدنی رو خورد، من دیگه نوشیدنیم تموم شده بود، نگاهی به فیش حسابم کردم، پنج دلار ... پول چی میگرفتند؟ تازه داشتم متوجه اون لبخنداشون میشدم، این روزا دیگه کسی به کسی لبخند هم مجانی نمیزنه ... نگاهی به دخترک انداختم ... از اون هم قراره پول بگیرن؟ آخه واسه من این همه مخلفات داشت ... اما واسه این دخترک خیلی ساده بود ... دخترک نوشیدنیش رو خورد، برگه صورت حساب رو خوند و از صندلی اومد پایین، دست کرد تو جیبش یه پولی مچاله شده ای رو در آورد ... گذاشت رو میز و رفت، من از شدت کنجکاوی رفتم ببینم چه قدر برای این نوشیدنیش پول داده، رفتم سر میز، یه پنج دلاری مچاله شده روی برگه صورت حساب گذاشته بود ... هیچی نگم بهتره ... رفتم حساب کردم و برگشتم گارسن میز من رو جمع کرده بود، رفت سراغ میز دخترک، آرومتر به طرف ورودی رفتم تا عکس العمل گارسن رو ببینم، پنج دلاری رو برداشت، نگاهی به ورودی کرد، خبری از دخترک نبود، سری تکون داد و میزش رو جمع کرد، واااااااای زیر فنجون هم یه پنج دلاری نو بود، شاید انعام گارسن، دیگه داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، یه نوشیدنی به این گرونی با این رفتار انعام هم میخواست ... دیگه داشت حالم از این گارسن به هم میخورد، خودش هم تو حیرت بود ... نشست رو صندلی دخترک و به انعام تا نخوردش نیگاه کرد ... میدونست همه چی رو زیر نظر داشتم، سرش رو انداخت پایین و دیگه بالا نیاورد ... یعنی، از من خجالت کشید، اگه من نبودم و ندیده بودم چی؟؟ یعنی به وجود خدا اعتقاد نداشت ... من اومدم بیرون تا دنبال دخترک رو بگیرم ببینم کجا میره، نکنه گدایی میکنه آخه با این سن کم کاری دیگه ازش بر نمیاد، از کافی شاپ که بیرون اومدم و چند قدمی رفتم جلو دیدم ....وای تو این سرما که من جرات در آوردن دستام از تو جیب کتم رو نداشتم، داره شیشه ماشینا رو تمیز میکنه، ....................... قصه ما به سر رسید، و ای کاش کلاغه هیچ وقت به خونش نرسه .... چه دنیایی رو ساختیم، چه قدر خودخواه، چه قدر ظاهر بین، چه قدر تلخ، و چه قدر ...... ببخشید که تلخ نوشتم، ولی حقیقت رو نوشتم، در ضمن ایام فاطمیست، یادی از بی بی بزرگ داشته باشین، ........... از همان روزی که یوسف را به چاه انداختند ... از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ... آدمیت مرده بود، گرچه آدم زنده بود ... خدانگهدار همگی ... تو این ایام فاطمیه کمتر آپ میکنم ولی منو از نظراتتون دریغ نکنین......

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 8:35 بعد از ظهر توسط میبدی |


الهی؛ هر شادی که بی توست، اندوه است _ هر منزل که بی توست، زندان است_ هر دل که نه در طلب توست، ویرانست _ یک نفس با تو به دو گیتی ارزان است. سلام ... و این بار ... این بار سلامی متفاوت ... اول از همه ایام فاطمیه رو به همه تسلیت میگم ... به همه اونایی که هنوز به خاطر زخمی عمیق، روی برگ گلی لطیف، هنوز که هنوزه، هر ساله چند روزی رو بدون اینکه مجبور شده باشند، فقط و فقط برای دل خودشون و احترام به عزیزی که میدونن داره میبیندشون خنده رو بر خودشون حروم می کنند ...... پس واسه احترام به عقایدتون با افتخار اعلام میکنم، به خاطر شما و بانویی بزرگ چند روزی رو واسه مرحمی بر زخم بهترینهامون، از شادی های دنیوی میگذریم .... واسه اونایی که شاید راهشون راهی دیگست، و اعتقاد و دین و باورشون دیگریست میگم که، ما شیعیان بزرگانی رو داریم، که بدون این که دیده باشیمشون، اونها رو همیشه در کنارمون احساس میکنیم، بدون اینکه صداشون رو بشنویم، همیشه راهشون رو دنبال میکنیم، واسه همین چند روزی واسه احترام، به زحمتهایی که واسمون کشیدند، با شبنمی اشک به زندگیمون طراوت میدیم ... یا فاطمه هرقدمی که در راهت برداشته شده رو بی مزد نگذاشتی ... بازم میدونم که میشنوی و جواب میدی ..... . از سه شنبه شب با پستهایی متفاوت منتظرتون هستم ....

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 11:33 قبل از ظهر توسط میبدی |


سلامی به زیبایی چشمات (به آینه نیگا کنی، میفهمی که با تو نبودم) سلامی به سپیدی دندونات (تو عمرت یه بار مسواک زدی؟ که ذوق میکنی) سلامی به صداقت حرفات (من که صداقتی ندیدم ....) سلامی به صافی قلبت (با چکش میفتی به جون قلبت که اینجوریش کردی) ......... این یکی رو میخوام یه سلامی بگم که به تو هم مربوط بشه، سلامی به ................ بی خیال نمیگم ... (حال میکنی سر کار گذاشتن ملت رو)، خلاصه از همه چیز که بگذریم، دیگه چیزی پیدا نمیکنیم که ازش بگذریم. گفتند کمتر بنویس، پس سریع میریم سراغ اصل مطلب، امروز گیرمون، به مراحل ازدواجه دو جوان امروزیه ....... نیگاه اول: عروسکی عروسکی، تو خوشگل و با نمکی، واسه دل عاشقم تکی، (به دلیل پایه گذاری این وبلاگ بر اساس شئونات اسلامی از بخش شماره و چشمک و .... سانسور به عمل می آید) تلفن اول و قرار برای دیدار اول: چه کار کنه این عاشق خجالتی، با تو میخواد بشینه پای صحبتی، چه صحبتی؟ میخواد بگه دوستت داره روش نمیشه، یه لحظه یاد تو فراموش نمیشه، دوستت دارم رو توی چشماش بخون، .... دیدار اول: خوشگلی بانمکی مال کجایی؟ بالا شهر، پولداری و باکلاس اهل کجایی؟ بالاشهر، نکنه بابای تو رئیس بانکه؟ بالاتر، وای دیگه تعریف نکن این دل هلاکه؟ شدش خر ..... (بلانسبت ... واقعیت تلخه) حالا دیگه تقریبا یک سال میگذره، و دختر و پسر همدیگه رو پسندیدند، تا اینجا 120 در صد کار حله، که دیگه اگه مامان اینای دختر مخالفت کنن میشه 110 در صد و با مخالفت مامان بابای پسر میشه 100 در صد مبارکه، کسی حریف لیلی و مجنون نشد، راه میفتن میرن خواستگاری؟ هزار هزار تا عاشق، هزار هزار تا شاعر، سبد سبد گل سرخ با چند کیلو جواهر، پسر با خوشخیالی، میاد به خواستگاری، ای ول به تو ای دختر، باز کردی بختت عالی ...... سر سفره عقد، حاج آقا: عروس خانم، دوشیزه .... آیا با مهریه 1360 الی 1370 تا سکه .... (برای لو نرفتن سن عروس، از افشای آمار دقیق سکه ها معذوریم) ... آیا وکیلم؟ آره، آره، دوست داره. و دیگه مبارکه، بادا بادا مبارک بادا، دی ری ری ریری لا لا لا لا ی لا لا لای .... از این به بعد میره تو بحث خانوادگی و عشقولانه و اینا و از گفتن سیر تا پیاز ماجرا برای کنجکاوان محترم معذوریم، فقط مختصری از ابتدای زندگی تا 5 سال اول زندگی، (البته بگم اول و آخر) این زوج خوشبخت پرده برداری می شود، 1- شانه به شانه هم در خیابان و در جلوی بازار، ....... اینو برام میخری، باشه عزیزم، آقا دوتا بده، اونو برام میخری؟ باشه عزیزم سه تا از اون بده ...... بیرون از بازار خانم پاش ور میره و نزدیک بود که بیفته، آقا: آخ خدا مرگم بده چی شد عزیزم، ای گور پدر این شهردار با این پیاده روهاش و ..... 2- تو خونه خانم سفره رنگین همراه با انواع دسر و ..... با چند شاخه گل رز طبیعی، بساط نهار رو میچینه ....... (چون زیادی شورش رو درمیارن این دو تا از گفتن اتفاقات پیش آمده در هنگام ورود آقا به منزل معذوریم) ....... دو سال بعد همون بازار ....1- اینو میخری برام، آقا یه دونه از اینا بده، اونو میخری برام، گرونه ولی آقا یه دونه ارزون ترش رو بده، بیرون از بازار همون جا پای خانم ور میره، نزدیک بود بیفته، آقا: عزیزم حواست رو یه خورده جمع کن، به بازار نیگاه میکنی هم خودت میخوری زمین، هم یه چیزی رو میپسندی که من پولش رو ندارم بخرم، ..... تو خونه: برای جلوگیری از اصراف یک نوع غذا و یک شاخه گل مصنوعی با قابلیت استفاده مجدد.... (این دفعه چون بخاری از هیچ کدوم در نیومد مأتل بقیه ماجرا نمیشیم.) سال پنجم، همون بازار، آقا: خانم من خیلی پول ندارم و اونی هم که دارم میخوام چند تا خرت و پرت واسه خودم بگیرم، در راه خانه بازم پای مرده شوری خانم ور میره، آقا: ای گور بابات، ای گور پدر این زندگی، چرا یه خورده حواست رو جمع نمیکنی، حالا ما یه بار واست چیزی نخریدیم، خودت رو باید به خاک و خون بمالی .... تو خونه، وای بازم غذا سوخت، خانم: به درک خوشیش رو هر جا میکنه بره همونجا هم ناهار بخوره، نوکر گرفته یا شریک زندگی ...... (شرمنده که بازم از ادامه ماجرا معذوریم، بدو بریم تا آقای خونه نیومده که وقتی میاد زمین و زمان رو به هم میریزه) ...... بدو، بدو ............ باز که وایسادی بدو دیگه، ................... این جونور رو من میشنسما بیاد تیکه بزرگمون گوشمونه، ................. ای گور پدر زندگی متاهلی ............ به حرص و جوش و درد سرش نمی ارزید. همینه که تا حالا هر دختری در خونمون رو زده قصد ادامه تحصیل داشتم، .......... بابا من نمی خوام ازدواج کنم، من زن نمی خوام، آآآآآآآآآآآی ملت، ..... اوه مثل این داد زدم، بابا بیدار شد، آخ آخ بابا گوشمو ول کن، کنده شد، بابا: ای گور بابات خندیده شب روز نداری، میشینی این خیالا پیش خودت میکنی، شلوارت رو هنوز نمیتونی بکشی بالا، فکر میکنی کی میاد زن تو بشه، -آخ آخ غلت کردم، جو گیر بودم یه چیز گفتم، -حالا چنان بزنمت که جو از سرت بپره، که فردا روزی نیان بگن بچت جو گیر بوده رفته دزدی، یا نمدونم جو گرفتدش رفته معتاد شده، .................. وایسا ببینم ..... اینا کین دارند میخونن –هیچکی، کسی که نمیخونه، -کسی نمیخونه؟ پس اینا برگ چغندرند، مثل ....... چشم کردن تومانیتور دارند زندگی خصوصی ما رو میخونن، -بچه ها در رین برین تو بخش نظرات قایم بشین، در ضمن حالا که میرین اونجا نظر هم بدین چیزی ازتون کم نمیشه، آخ آخ بابااااااااااااا گوشمو کندی، حداقل بیا این گوشو بگیر که یکیش بزرگتر نشه اون یکی کوچیکتر.................. هنوز که اینا اینجا وایسادن –برید دیگه حالا میاد دنیا رو کن فیکون میکنه............... خدانگهدار.

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 0:7 قبل از ظهر توسط میبدی |


سلام، مهربونای با مرام، ممنون از اظهار لطف هاتون، این پست هم تلاش دیگه ای برای آوردن گل لبخند روی لبهاتونه، من تمام تلاشم رو کردم، ایشالا که تونسته باشم، دیگه خیلی فشار آوردم، بخونید و حالا علکی هم شده بخندین کسی نیست که ببینه، در کل مرسی و اینا .... _________________________________ الف) كشتي گير گردن كلفت ايران؟ 1-عباس جديدي 2-عباس قديمي 3-عباس نيو 4-عباس آپ توديت._________________________________ ب) مهاجم سابق منچستر؟ 1- اندي كول 2- اندي سر شانه 3- اندي پشت بازو 4- اندي مرسي هيكل_________________________________ ت) باشگاه انگليسي؟ 1- ميدلزبرو 2- ميدلز بيا 3- ميدلز بودي حالا 4- ميدلز پا شو بروگمشو_________________________________ چ) باشگاه ایتالیا؟ 1- آث میلان 2- آچار میلان 3- پیچ گوشتی میلان 4- دم باریک میلان_________________________________ م) آقای گل جهان؟ 1- علی دایی 2- علی خاله 3-علی مامانم اینا 4- علی ببخشید_________________________________ ف) بهترین بازیکن جهان در سال 2007؟ 1- کاکا 2- داداشی 3- آبجی 4- ننه صغری_________________________________ ج) مهاجم اسبق پرسپولیس (قصاب محل)؟ 1- پایان رأفت2- پایان دوستی 3- من دیگه باهات قهرم 4- گور بابای این زندگی_________________________________ ش) تیم فوتبال نوشهری؟ 1- شموشک نوشهر 2- بمب هسته ای نوشهر 3- بادبادک نوشهر 4- هر چهار مورد ذیل شده_________________________________ ل) هافبک همیشه در خدمت و سیه چرده پرسپولیس؟ 1- الونگ الونگ 2- دستمال دستمال 3- دستمال یزدی رو عشقه 4- کرتیم حاجی_________________________________ ص) مهاجم استقلال؟ 1- آرش برهانی 2- آرش معضلی 3- آرش بی درد 4- آرش بهت میگم دوست دارم_________________________________ ز) به نظر شما اگر علی علیزاده فوتبالیت نمی شد به چه رشته ای می گروید؟ 1- پرتاب چکش 2- پرتاب موشک 3- دارت 100 متر 4- تیر ازندازی با پرتاب کمان_________________________________ ث) ملی پوش بسکتبال که در تصادف فوت کرد؟ 1-آیدین نیک خواه بهرامی 2- آیدین بهرام نیک خواهی 3- شکو شکو شکو پیس 4- زیبا جادار مطمئن یخچال فریزر امرسان ............. (روحش شاد) _____________________ زیاد به حروف الفبای اولش گیر ندین، خانم معلم کلاس اولمون درست بهم یاد نداد، که اینجوری شدم در ضمن اگه بهم بخندی خدا بچت میده مثل من اونوقت میبینی چه دردیه، من مامان بابام رو درک میکنم، تو که نمیدونی چه خبره. یه چیز دیگه هم میخوام بگم روم نمیشه که دیگه .... تو بخش نظرات خلاصه، ..... بله ..... یه دو هزار هم از لطفتون نصیبمون کنین از سرمون هم زیادیه. خدانگهدار، خیلی زود به روز میکنم، البته من بیشتر این وبلاگ رو به شب میکنم، آخه شبا بیکار ترم. خلاصه اگه خوبی چیزی دیدن که دیگه از دستمون در رفته، خیلی پر رو نشین، اگه بدی، چیزی هم دیدین حقتون بوده، میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، من که علکی به کسی بدی نمیکنم. (گفته بودم، بهم نخندین که خدا بچه مثل من بهتون نده، باور نمیکردین) ........................................ حالا هی رد این نقطه ها رو نگیر ببین من چی نوشتم، برو یه نظر بده که ثوابش خیلی بیشتره، ................................................... باز که داری دنبال این نقطه ها راه میفتی، ....................................................... چیه دنبال من راه افتادین، دارم نقطه بازی میکنم، خوبه برم معتاد بشم، خوبه برم از این اکس و شیشه و اینا بخورم ....................................... به جان خودم اگه بازم بیای میرم کراک میکشم، ........................................ کو این کراک بده من برم این قدر بکشم تا چش اینا در بیفته ........................

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387 3:13 قبل از ظهر توسط میبدی |


سلام گلهای شاد زندگی (آخه یکی نیست بگه گلهای شاد زندگی یعنی چی؟ اگه همینطوری پیش برم و هیچ کی هیچی نگه کم کم میبینی نوشتم گلهای باغ شادونه و ....) خلاصه، خوف و خوش و سرحال که هستین؟ ای غربونتون ما هم بدک نیستیم، دوستان گل ممنون و مرسی که حسابی با نظراتتون ما رو شرمنده کردین، دستتون درد نکنه، خیلی حال کردم، همینجوری ادامه بدین، هی بگین وای چه قدر تو خوبی و چه قدر خوب مینویسی و چه قدر خوشگل شدی و چه قدر به به و چه قدر چَه چَه و ... نمی دونم چرا ولی کلا خوشم میاد وقتی ازم تعریف میکنن، فکر میکنم واقعا راست میگن، خلاصه جونم براتون ... که نمیتونه بگه ... خودم براتون ... هم که نمیتونم بگم .... خودم براتون بنویسم که ... آهان، دیتم براتون بنویسه که... ...... بله یادم رفت چی میخواستم بگم (اومدیم چشمشو درست کنیم، ابروش رو کور کردیم) بگذریم ... کلا فکر کنم تابلو هیچی ندارم بگم، همینجور دارم ملت رو دور سرم میچرخونم، دیگه مگه نه؟ خلاصه اصل مطلب اینه که امروز هیچی ندارم بگم ... بذارین یه خورده فکر کنم ... میخواین بزنم به بحث سیاسی فحش دولت و ملت و مملکت بدم ... هان؟ ... نه؟ خوب چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مثل زدم ... جون مادرت اینجورینگاه نکن، غلت کردم که مثل زدم، بیجاکردم که مث زدم، ای پررو، ... خوبه؟ ... هان میخواین فحش بکشیم به آخوندا؟ ... نمی خواین؟ ... خیلی خشن شدینا؟ اولا بهتر بودین؟ خودشون راه به راه فحش دولت و آخوند میدن، نوبت ما که میرسه، ... یه ضرب المثلیه که میگه: در دیزی بازه، مرغ همسایه چرا غازه؟ ... همین حالا یه حضور ذهن درست حسابی ندارم، یه چیزی تو همین مایه ها دیگه، بله میگفتم که ... نه مینوشتم که ... نه تایپ میکردم که ... (ای بمیر و تایپ نکن، خوب چی کار کنم هیچی ندارم بگم) اصلا همینه که هست میخواین بخواین، نمی خواین هم ... بخواین، اصلا به من چه، وایسا ببینم، تو مگه کار و زندگی نداری که این چرت و پرت ها رو میخونی، وایسا ... وایسا ... باز که داری میخونی خوب غیر تو دیگه کسی هست، بلند شو وایسا، ... نه، غیر از من که امروز بی بخار شدم، شما هم بخاری ازتون در نمیاد، اصلا خدایا این چه درد سری بود ما رو توش غرق کردی؟ ... این تیکه تو پرانتز رو نخونین ... ( .... باز که داری میخونی .... گفتم این تیکه تو پرانتز رو نخون، برو و بعد از پرانتز رو بخون ... ای بابا، ما نمیتونیم با خدامون درد دل کنیم، عزیز من یا ما رو گرفتی، یا ما رو مسخره کردی، یا نمیدونی پرانتز چیه؟ وایسا من پرانتز رو ببندم، بریم سر حل این مشکل ...) ببین عزیز من همونطور که گفتم علت این که تو پرانتز رو هم خوندی، از این سه مورد خارج نیست، پس ما که بیکریم میشینیم حلش میکنیم، ببینیم میتونیم حرف بشیم که شما اون قسمت هایی رو که میگم نخونین رو نخونین، مورد یک ... (یه لحظه یادم رف چی بود بذارین برم بالا بخونم ...) خوب اگه یا ما رو گرفتی؟ که جون مادرت ولمون کن، پس مورد اولی ها مشکلشون حل شد، اگه یا ما رو مسخره کردی؟ جون مادریت مسخرمون نکن، مشکل دوم هم حل شد و اگه یا نمیدونی پرانتز چیه؟ دیگه قسمت نمیدم، چون خودمم دقیق نمیدونم چیه، فقط میدونم اینه -(- دیگه نمیدونم چیه؟ در قابلمست؟ اگه در قابلمست که حیا گربه کو؟ شاید هم دیش ماهوارست؟ پس این مورد هم که غیر مجازه پس نباید بخونیش. شایدم همینجور علکیه؟ که اگه علکی هم هست تو نباید بخونیش. در هر صورت دو تا چشم و یکی دماغ و یه دهن با دو تا ابرو هست، در هر دست پنج تا انگشته که که کوچکترینش اسمش هست ... اسمش بود .... نمی دونم چیچی، ولی بزرگترینش هست، هفتاده نود و پنجه؟ دقیقا یادم نیست ولی میدونم بیشتر از صد تا نمیشه، داشتم چی میگفتم، آهان در هر صورت (به غیر از اینکه دماغ و ایناست... میخواستم، بگم که در هر صورت...) شما داخل پرانتزی رو که قراره بنویسم نخونین. (خدایا ... چرا باز داری میخونی، ... اصلا نمیگم، که میخواستم بگم خدایا خیلی چاکرتیم، که ما رو در سر کار گذاشتن این همه جوون یاری کردی، که آخرشم خودشون که نفهمیدن چی خوندن هیچی، منم نفهمیدم چی نوشتم، هیچی ...) فکر کنم بی مزه بازی واسه امروز دیگه بس باشه، اگه خنده ای چیزی رو لباتون نیومد، به من چه؟ از بس به اخم کردن عادت کردین ... خدایا خودت میدونی که من نیتم از نوشتن این پست هم مثل بقیه پست ها خیر بوده، و با تمام وجودم دوست دارم جوون ایرونی رو بخندونم، پس برای تصدیق حرفم چون تو میتونی این پاتوق رو از انی که هست گرم تر کن؟ خدایا اگه هم دروغ میگم و شعاره که دیگه هیچی قربون دستت سه نکن، ضایع بازی بشه، بازم پاتوق رو گرم ترش کن. سرتون رو درد ... نه چشتون رو درد آوردم، ولی شرمنده میخواستی نخونی، اگه چهار تا بیکار مثل شما نیان بخونن که چهار تا بیکار تر از شما مثل من نمیان بنویسن. خداحافظ ... علی رغم این پست وبلاگ روزهای شادی رو براتون آرزو میکنم ... خداحافظ برای همیشه ولی زود بر میگردم، شاید شنبه شب یا یک شنبه شب یا دو شنبه شب یا سه شنبه شب یا چهار شنبه شب یا پنج شنبه شب یا جمعه شبها شب عشق و ستاره و مهتابه .....

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 1:30 قبل از ظهر توسط میبدی |


سلام به گلهای شاد و پر امید، حالا بهت بر نخوره که چرا به تو سلام نکردم، خوب بیا سلام به علف های بغض کرده ی اخمو و بی حال و بی بخار، ایشالا کسی رو از قلم ننداخته باشم. از اونجایی خودم جوونم، بد ندونستم امروز چند نکته در باره جوونا بنویسم. .............................................. این نقطه ها چیز خاصی نبود فقط گفتم حالا که قراره چند تا نکته بنویسم، بد نیست، چند تا نقطه هم بنویسم. خب میریم سر اصل قضیه که دختر پسرهای جوون، البته ببخشید، یکی این وسط ذوق کرده، هووووووووو پیری من گفتم دختر پسرهای جوون، تو با اون دندونای افتادت دیگه ذوق میکنی که چی؟ من نمیدونم، ملت چه بی خیالند، مامان بزرگاشون رو ول میکنن تو اینترنت، نمیگن خدایی نکرده نگاه یه بابابزرگی بهشون بیفته و آخر پیری معرکه گیری...، تو این زمونه که ازدواج این قدر سخته، حالا باید بیای مامان بزرگتو عروس کنی ...... بگذریم.سریع میریم سراغ اصل مطلب... دختر پسرهای جوون این مرز و بوم: 1- همشون فکر میکنن هیچکی درکشون نمیکنه، در حالی که ملت جونشون به لب رسید از بس اینا درک کرد، ... 2- همشون یه روز سرشون به ک.و.ن.شون پنالتی میزنه، یه روز هم دروازه خالی رو میزنن بیرون. 3- همه فکر جنس مخالفند، نه اینکه چون به خاطر جنس مخالف بودنشون، بلکه از حرفا و طرز فکرِ کمپلتِ جنس مخالف ها به طرز کاملا تصادفی خوششون میاد. 4- همشون اس ام اس میسازند، که به قول دکتر انوشه اگه این فکر و وقتی رو که برای ساختنشون میذارن، روی گچ ساختمونی بذارند، ازش موشک هسته ای البته از نوع صلح آمیزش رو میسازند. 6- همشون ادا عاشقا رو خوب در میارن و واسه این که از لیلی و از مجنون کم نیارن، هر کدوم 20 تا معشوق دارند. قابل ذکر هست که اگه پاش بیفته و کیس مالی پیدا بشه این آمار قابل افزایش هم هست. 7- در ضمن در صورت بروز هر گونه مشکل فنی از معشوق، و از اونجا که چشم و گوش عاشق پره، معشوق خطا کرده به سرعت تعویض خواهد شد. 8- همه ماشاا... هزار ماشاا... با این که نون شب ندارند بخورند، شش تا خط موبایل اعتباری ..... و یکی هم از دائمی ..... دارند. (منظور از چند نقطه در اینجا همان شرکت خط موبایل ها می باشد که برای جلوگیری از هر گونه تبلیغ فیلترشون کردیم) در ضمن هر کدوم یک گوشی در ابعاد واندازه های مختلف از در قابلمه و لپ تاپ گرفته تا اندازه پاک کن دارند، فقط گوشی آدم وار تو جیب هیچ کدوم نیست، البته قصد اهانت ندارم، گوشی شما که فرشته واره. 9- همونطور که خودتون دیدین، کاملا بی جنبه و اخمو و باکلاس در مقابل آشنایان و غریبه ها مخصوصا جنس مخالف هستند و به شدت بی کلاس و آش و لاش و باز شده نیش تا براگوش در مقابل دوستان صممیمی خود هستند. 9- از خصوصیات شاخص، میتوان به بلوتوث بازی آنها در مکانهای عمومی، نمازخانه دانشگاه، کلاس درس، خط واحد و ... اشاره کرد. 10- خوره اینترنت، چت و اس ام اس بازی از خصوصیات بارز این گروه سنی می باشد. 11- از شش دنگ هواس یک دنگ آن هم نصفه و نیمه جمع هست، قبول ندارین از مطالب بالا نکته شماره پنج رو برام بخونین ....... 12- دیدین نبود، دیگه کم کم دارم از همین نصفه و نیمه ای که گفتم هم نا امید میشم، آخه شماره نه دوبار هست، اما کسی نفهمید ...... 13- یه مطلب جالب دیگه اینه که بعد از خوندن هر دو بخش 12 و 13 یه نگاهی به بالاتر انداخته شد ... 14- جالب تر از همه اینه که دارند میخندند و میگن چه جونوریه این، (حالا من این وسط چه گناهی کردم، که به خاطر سه کردن هواس پرتیشون فحش باید بخورم، خدا میدونه) 15- یه چند تاییشون تو فکر اینند که واسه کلاس گذاشتن جلو بقیه، تو بخش نظرات بگن که من فهمیده بودم که 5 نداره و 9 دوبار تکرار شده، ولی شرمنده که خودم عرضه مستقیم زغال به تمام نقاط ایران دارم 16- من اگه تا 200 هم بنویسم میخونن، اما سه تا قانون نیوتن رو هیچکی حتی یه بار هم محض رضای خدا نخونده. 17- همه دنبال کلاس، البته نه کلاس درس، کلاس قیافه و مدل موهای سیخ سیخی و عجق وجق و آرایش های ژینگول، مینگول، هستند. 18- پوشیدن مشکی در تمام ایام سال به خصوص در اعیاد از خصوصیات تخماتیکی این گروه سنی به شمار می رود. 19- با همه اینها، دوستشون دارم، جاشون روی تخم چشامه، چون اون فطرت رو هر کارش بکنن پاک پاک پاکه،چون ایرانین و پشتشون رو کورش کبیر قرص کرده.20- با همه غرب زدگیشون، یک تارموشون رو با همه دنیا عوض نمیکنم. (اینو گفتم چون یه لحظه جو منو گرفت و میدونم حتی اگه بخوام هم عوض کنم حریف نمیشم.) ........ شاد و سرزنده و پاینده باشید، ..... و به قول خودم، خداحافظ برای همیشه، ولی زود بر میگردم.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 11:50 قبل از ظهر توسط میبدی |